مصاحبۀ مفصل با دکتر غلامعلی اخروی

مرتضی رسولی‌پور این مصاحبه را برای مجلۀ انجمن تاریخ معاصر ترتیب داده بود که قسمت‌هایی از آن در خوی نگار 49 منتشر شد. متن کامل مصاحبه را در سایت مجمع خویی‌ها پیگیری کنید:

 ***

     غلامعلی اخروی متولد 1303 در شهر خوی، تحصیلات مقدماتی و متوسطه را در مدارس این شهر و ارومیه گذراند و پس از طی دورة دانشسرای مقدماتی در 1324 جهت انجام خدمت وظیفه به تهران آمد. او خدمات فرهنگی خود را از 1325 با تدریس و ادارة مدارس ابتدایی و متوسطه قم آغاز کرد. چندی بعد همزمان با معلمی، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتة زمین‌شناسی دانشکدة علوم دانشگاه تهران ادامه داد و از این دانشکده لیسانس گرفت.

     او از دوستان نزدیک و همکاران محمد درخشش در وزارت فرهنگ بود و زمانی که درخشش در رأس وزارتخانه قرار گرفت(1340)، به ریاست اداره مرکزی بررسی مطبوعات، تألیف و ترجمه منصوب شد اما پس از برکناری درخشش از وزارت، او نیز از سمت خود کناره‌گیری کرد. در دوران وزارت دکتر پرویز ناتل خانلری، برای گذراندن دورة دکتری عازم فرانسه شد(1342)، و پس از دو سال تلاش مستمر و بی‌وقفه موفق شد از رسالة دکتری خود در رشتة رسوب‌شناسی دفاع کند(1344). پس از مراجعت به ایران، با آنکه از برجسته‌ترین متخصصان رسوب‌شناسی در ایران به شمار می‌رفت، ساواک از تدریس او در دانشگاه تهران به سبب داشتن گرایشات ملی- مذهبی و همچنین روابط نزدیک با مرحومان دکتر سحابی و مهندس بازرگان، جلوگیری کرد. بدین ترتیب باقیمانده خدمت اداری خود را در وزارت فرهنگ و هنر سپری کرد. چند روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از سوی دکتر سحابی و رئیس دولت موقت برای همکاری به نخست‌وزیری منتقل گردید و به مدت هشت ماه با دولت همکاری کرد. به گفتة خودش بیشتر جلسات بررسی قانون اساسی در دفتر وی تشکیل می‌شد ...

     متن پیش‌رو حاصل دو جلسه گفت‌و‌گو با نامبرده در روزهای 19 و 21 آبان 1390(جمعاً به مدت چهار ساعت و نیم) است که پس از پیاده‌سازی و تنظیم در زمستان 1390 در فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران (شماره 60) تقدیم ‌گردید. 

بررسی فعالیتهای فرهنگی و مروری بر رخدادهای آموزشی وزارت فرهنگ در چند دهة گذشته، به ویژه کشمکشهایی که فرهنگیان با سیاستمداران داشتند، ما را بر آن داشت تا در دو دهة گذشته با تعدادی از صاحبنظران و دست اندرکاران فرهنگی و آموزشی گفت و گو کنیم. خدمات و دیدگاههای فرهنگی جنابعالی، به این اعتبارکه سالیان دراز از عمر با برکت خود را در این راه سپری کرده اید و همچنین ذکر آنچه که در وزارت فرهنگ روی داده، از زبان شما، آموزنده خواهد بود. با سپاس از اینکه پذیرفتید شنوندة خاطراتتان باشیم، خواهش می کنم لطفاً خودتان را معرفی کنید.   

        از جنابعالی تشکر می‌کنم که زحمت کشیدید و به شهر خوی آمدید. امیدوارم در این فرصت به دست آمده بتوانم به سؤالات شما پاسخ دهم. بنده در شب 21 آذر 1303 در خوی متولد شدم. دوران کودکی و تحصیلات مقدماتی را در همین شهر گذراندم. پس از پایان دورة ابتدایی، یعنی همان سالی که قصد داشتم وارد دبیرستان شوم، دبیرستان خسروی تنها مدرسة نوساز این شهر بود که افتتاح شد و من هم در مراسم افتتاح آن، در جمع دانش‌آموزان شرکت کردم. این دبیرستان هنوز هم به همین نام در خوی وجود دارد؛ منتهی در آن زمان فقط دورة اول متوسطه در این مدرسه تدریس می‌شد و من مجبور شدم پس از پایان سیکل اول متوسطه، در 1319 به ارومیه بروم. آن زمان در شهر خوی تعداد معلم کم بود، به این جهت تصمیم گرفتم پس از پایان تحصیلات معلم شوم. در ارومیه دو سال در دانشسرای مقدماتی درس خواندم و در سال 1321 پس از اخذ دیپلم به خوی مراجعت کردم.

خدمات فرهنگی خود را از کجا و در چه سالی آغاز کردید؟   

اولین خدمت من در سلماس[شاهپور سابق] بود. در دبیرستان سلماس فیزیک، شیمی و طبیعی تدریس می‌کردم. یک دبستان شش کلاسه هم در سلماس بود که آنجا ریاضی کلاس ششم را درس می‌دادم. در این زمان ایران در اشغال نیروهای متفقین بود و نیروهای نظامی شوروی در شهر حضور داشتند.

یادم هست در اسفند 1321 در دبیرستان خسروی خوی، انجمن موسیقی و انجمن تئاتر داشتیم و من در هر دو انجمن شرکت داشتم و تنها کسی بودم که از روی نت، ویلن می‌نواختم. در تئاتر  بازی می‌کردم و ضمناً نقاشی هم می‌کشیدم. یادم هست پدر دکتر مجتهدی که آن زمان دادستان و مرد شریفی بود، هر وقت بلیت مربوط به شرکت در مراسم را برای او می‌بردم، می‌پرسید که آیا اخروی هم در این بازی شرکت دارد یا خیر؟ و به این ترتیب مرا تشویق می‌کرد. برای اجرای یکی از نمایشنامه‌ها، سالن شهرداری سلماس را در اختیار گرفته بودم. شعری هم سروده و آماده کرده بودم تا در این مراسم بخوانم. در این مراسم کماندان روس در ردیف اول سالن نشسته بود و من چون می‌دانستم شعری که در آنجا خواهم خواند، خوشایند او  نخواهد بود، به همین جهت به شخصی به نام اسلام که رانندة درشکه بود، گفته بودم پشت ساختمان شهرداری با درشکه‌اش منتظر من بماند و پس از پایان مراسم، مرا به خوی برساند.

شعری که در آن مراسم خواندید به یاد می‌آورید؟  

یک مقدار کم از آن را یادم هست. ابتدای شعر این طور آغاز می شد:

باز بر طبـع من غمــزده و شوریـــده         کــرده پرواز  همان طائر محنت دیــده

که چه بنشسته‌ای آزرده دل و افسرده         وز چه می‌ریزی از اندوه سرشک از دیده

خیز و  هان بخت خودت کن بیــــدار        که در ایــن دوره، سعـــادت بسیــــار  

سرودة خود را به تقلید از شعر عشقی گفته بودم و در قسمت دیگری این چنین گفته بودم:

از لبِ هند به سیحون وز بین‌النهرین          تا به افغان به زمانِ شه دارای مهیــن

بوده ایران، همان خطه قفقـاز چنین           مال ما بود ولی نیست دلی روشن‌بیـن

که بگویــد که چرا رفتـــه ز دسـت          رفتنش پشـــتِ دلیــران بشکســـت

البته هیچ وقت ادعای شاعری نداشته و الان هم ندارم، با این وصف، شعر مربوط به آن زمان هست و آن را کاملاً از روی احساسات میهن‌دوستی ساخته بودم و همان طور که در شعر ملاحظه می‌کنید گفته بودم قفقاز مال ماست.

به هر حال خواندن این شعر در حضور کماندان روس می‌توانست برای من مشکلاتی به وجود آورد. پس از خواندن شعر به تفصیلی که عرض کردم با درشکه به خوی آمدم و 17 روز در آنجا متواری بودم تا این که به من خبر دادند کماندان عوض شده و کماندان قبلی به جبهه دیگری رفته است. از اینرو من هم به سلماس مراجعت کردم و به کار معلمی ادامه دادم. دو سه ماه بعد اقدام کردم و به خوی منتقل شدم.

در مدتی که ایران در اشغال نیروهای بیگانه بود دو بار از دست روسها ازخوی فرار کردم؛ یک بار هم در اواخر زمامداری دکتر مصدق از دست همشهریان محترم از خوی فرار کردم؛ و این نخستین فرار من بود که خدمت شما عرض کردم.

فرار دوم چگونه بود؟

همان طور که اشاره کردم زمانی که برای اجرای نمایش، تمرین می‌کردیم، گاهی اوقات کماندان هم می‌آمد و آنجا می‌نشست. کماندان خوی جبرئیل‌اف نام داشت و سرگرد بود و گاهی در کارهای ما دخالت می‌کرد مثلاً می‌گفت: سالن و صحنه را به این شکل درست کنید، این طور بگوئید و از این حرفها؛ این دخالتها موجب ناراحتی ما که 7- 8 نفر بودیم می‌شد. برای حل این مشکل راه حلی به نظرم رسید و به دوستانم گفتم: شما ناراحت نباشید؛ روزهایی که او می‌آید، هر چه بگوید همان کار را می‌کنیم ولی روزی که باید در مقابل مردم قرار بگیریم، حرفهای خودمان را می‌گوییم چون او نمی‌تواند هنگام اجرای برنامه، ما را از صحنه پایین بکشد. یادم هست که در یکی از شبهای زمستان که هوای خوی بیش از 25 درجه زیر صفر بود، ساعت 11 شب به همراه یک سروان که به زبان روسی به او لچن نیک می‌گفتند، بدون آن که سلام کنند، مقابل من ظاهر شدند. جبرئیل‌اف از مجلات روسی عکسهایی از لنین، استالین، تیموشینکو و ژوکوف بریده و با خود آورده بود. این عکسها را جلو من گذاشت و خطاب به من گفت:

تاواریش [به زبان روسی به معنی رفیق] اخروی، اینها را برای ما بکش. ماجرا از این قرار بود که من قبلاً تصویری از چهرة فردوسی نقاشی و چند بیت از اشعار فردوسی را هم انتخاب کرده بودم و شعر را به یکی از همشهریانم به نام حسن بهار که خط خوبی داشت و پیش آقای سید قنادی کار می‌کرد و مرد شریفی بود، دادم تا آن را خوشنویسی کند. سپس عکس و شعر را به ادارة فرهنگ دادم؛ غافل از این که نقاشی من سر از انجمن فرهنگی ایران و شوروی در آورد و کماندان خوی هم که متوجه شد من این کار را کرده‌ام، آن شب به دیدنم آمد و خواست تا عکسهای مورد نظرش را نقاشی کنم. واقعیت این است که حس وطن‌دوستی آدمها در دو موقعیت بیشتر آشکار می‌شود. موقعیت اول زمانی است که آنها از مرز خارج می‌شوند؛  دیگر آن که صدای چکمة بیگانه را در داخل کشور بالای سر خود ببینند. من در برابر درخواست جبرئیل‌اف گفتم: وسایل لازم ندارم، وسایل نقاشی بدهید تا نقاشی کنم. البته در خانه ابزار کافی داشتم، فقط می‌خواستم بهانه‌ای آورده باشم تا از انجام آن سرباز بزنم. او گفت: ما وسایل نداریم. چون باطناً به انجام چنین کاری مایل نبودم، یک دفعه جوش آوردم و گفتم: تاواریش کماندان، من فقط می‌توانم عکس ایرانیها را بکشم و از خارجیها نقاشی نمی‌کنم. این عبارت را که گفتم، بلافاصله جبرئیل‌اف لبهایش لرزید و عکس‌آنها را جمع کرد و در حالی که عصبانی شده بود، بدون خداحافظی رفت. من ماندم و دوستانم خطاب به من گفتند: چرا این طور جواب دادی؟ مگر نمی‌دانی که چند روز قبل، آنها باقری را در شهر اعدام کردند. (باقری در برابر قوای نظامی شوروی ایستادگی کرده بود و به همین جهت او را شهید کردند و شایسته بود یکی از خیابانهای خوی را به نام او نامگذاری می‌کردند.) به دوستانم گفتم: شما راست می‌گویید، اما من به اختیار خودم نبودم و نتوانستم مخالفت خودم را پنهان کنم. می‌دانستم که جبرئیل‌اف، کماندان ارمنی است و ارامنه هم قبلاً چون در خوی از مسلمانها شکست خورده بودند، خیلی با ما مخالف بودند. به هر حال پس از این اتفاق ناچار شدم در پنجم شهریور 1324 از خوی فرار کنم. یعنی ماشین گرفتم و از خوی به تبریز رفتم و از تبریز هم ماشین گرفتم و به تهران آمدم. می‌دانستم که کماندان شوروی مرا رها نخواهد کرد لذا از ترس نظامیان شوروی از خوی فرار کردم. این هم دومین فرار من از خوی بود.

در اینجا باید عرض کنم که از زمان درگیری میان ارامنه با مسلمانان خوی، ارامنه کینة زیادی از ما به دل گرفتند[1]؛ به طوری که هر گاه یکی از ساکنان خوی برای معالجه و عمل جراحی به بیمارستان آمریکایی‌ها در تبریز می‌رفت، جرئت نمی‌کرد بگوید اهل خوی هستم؛ می‌گفت ماکویی یا ارومیه‌ای هستم.

شنیده‌های شما از درگیری میان اهالی خوی و طوایف آشوری و ارمنی در زمان جنگ جهانی اول چیست؟

از جمله مطالب جالبی که اطلاع دارم و در جایی هم نوشته‌ام، این نکته است که وقتی ارامنه به خوی حمله و با اردوی خود، شهر را محاصره کردند، یکی از اهالی خوی که شاهد اتراق ارامنه در روستای گوهران بود، از ترس به بالای درخت رفت و از آنجا شنید که سرکردة ارامنه بنام آندرانیک ضمن صحبت با همراهان خود می‌گوید: فردا صبح خوی را فتح می‌کنیم و همه را (از بچه و بزرگ، زن و مرد) به قتل می‌رسانیم. وقتی که ارامنه به خواب رفتند، او از درخت پایین آمد و به شهر رسید. همشهریان او را از دیوار باروی شهر با طناب بالا کشیدند و به این ترتیب اهالی با خبر شدند. در خوی یک توپچی بود که به توپچی ماه رمضان معروف بود چون به هنگام اذان مغرب در این ماه، گلولة توپ را منفجر می‌کرد. اهالی به او گفته بودند: تو هم بیا و کاری بکن. او جواب داده بود: من توپچی ماه رمضان هستم، از جنگ اطلاعی ندارم و زاویه بندی بلد نیستم؛ اصلاً گلولة او هم جنگی نبود، کروی شکل بود که در لولة توپ و در حرکت آن قدر گرم می‌شد تا منفجر شود. بعدها بعضی از مغازه‌ها از این گلولة فلزی به عنوان وزنة ترازو استفاده می‌کردند. خلاصه از او خواسته بودند که دست به کار شود. ترکها و ارامنه پشت دروازة شهر خاک ریخته بودند و صبح روز بعد در منطقة تازه‌کند [منطقه‌ای در نزدیکی خوی که اکنون جزو شهر شده است] و قوای عثمانی ازکوه غضنفر بامترالیوز [مسلسل] و توپ شروع به تیراندازی می‌کنند. توپچی ماه رمضان هم با گلوله‌ای که داشت آن را به سوی ارامنه رها کرد. مدتی بعد اهالی خوی متوجه شدند که صدای تیراندازی از طرف مقابل قطع شد. مردم با بیل خاکهای پشت دروازة شهر را به کناری زده و راهی باز می‌کنند و در تازه‌کند می‌بینند که گلولة آقای توپچی ماه رمضان به داخل لولة توپ ارامنه و ترکها رفته و آن را تکه پاره کرده، در حالی که از نظر حساب احتمالات، چنین کاری غیر ممکن به نظر می‌رسید.

چه خاطراتی از دوران سلطنت رضاشاه دارید؟

کسانی که دورة قبل از رضاشاه را دیده بودند، می‌گفتند که ما امنیت نداشتیم و بعد با دورة رضاشاه مقایسه می‌کردند و می‌گفتند که حالا امنیت داریم. البته این ظاهر قضیه بود چون رضاشاه دیکتاتور بود و مردم واقعاً نمی‌توانستند نفس بکشند. کما این که وقتی او به داور گفت: برو بمیر. داور بیچاره هم با الکل و تریاک خودکشی کرد. بله، وضعیت این طور بود. حتی وقتی که ما می‌خواستیم از شهری به شهر دیگر برویم با آن که محیط کوچک و جمعیت کم بود، می‌بایستی از شهربانی جواز بگیریم چون محدودیت‌ها زیاد بود. از این مطلب که بگذریم من رضا‌شاه را در خوی و در فاصلة نیم متری خودم دیدم که عازم ترکیه، تنها مسافرت خارج از کشور بود.

چه زمانی؟

وقتی که می‌خواست به ترکیه مسافرت کند. آن زمان من در دبیرستان درس می‌خواندم و پیشاهنگ بودم. ما را در مقابل ساختمان فرمانداری به خط کرده بودند. محوی که آن زمان دانش‌آموز بود در صف جلو قرارداشت و من صف عقب او بودم؛ زمانی که اتومبیل رضاشاه به ما نزدیک شد، محوی گفت: من می‌ترسم، بیا جایمان را عوض کنیم. به محض این که در جای او قرار گرفتم، اتومبیل رضاشاه توقف کرد و او از ماشین پیاده شد و من او را در حالی که نیم متر با من فاصله داشت دیدم. او با آن که بی‌سواد بود یک کارهایی کرد در حالی که پسرش با‌سواد بود و با آن همه امکاناتی که داشت، کاری نکرد. به طور کلی در کشورهای جهان سوم هر کس صاحب قدرت شود، فوراً از آن سوء‌ استفاده می‌کند. کما این که در همین شهر خودمان هر کسی که پشت میزی می‌نشیند دیگر آن را رها نمی‌کند. یادم هست زمانی که در قم خدمت می‌کردم به فرماندار قم گفتم: آقای فرماندار، شما مرا تهدید می‌کنید. من از شغلم نگران نیستم. لعنت بر کسانی که به میزشان علاقه دارند و به کارشان نه؛ و افتخار به کسانی که به کارشان علاقه دارند و به میزشان نه. هر کاری باید به دست مردم انجام گیرد و اگر مردم نباشند هیچ کاری پیش نمی‌رود. دست خدا هم با مردم است (یدالله مع الجماعه). کما این که گوسفند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت به اوست. اگر مردم نباشند، رئیس‌جمهور و حاکم به چه کسی می‌تواند ریاست کند؟ همچنان که معلم باید در خدمت شاگردان باشد. بنابراین عمده ملت و مردم هستند.

فرمودید که در شهریور 1324 به تهران آمدید.  

بله، سه چهار سال قبل از آن دانشسرای مقدماتی را تمام کرده بودم. در سال 1324 از ترس روسها از خوی فرار کردم و به تهران آمدم.

در سال 1324 که به تهران آمدید، فرقة دموکرات در آذربایجان تشکیل شده  و فعالیتهای خود را آغاز ‌کرده بود. از آن دوران چه خاطراتی دارید؟

در زمان فعالیت فرقه دموکرات من به تهران آمده بودم. دیپلم گرفته بودم و دیپلمه‌ها هم افسر می‌شدند. بنابراین من به عنوان افسر، خدمت سربازی خود را انجام دادم. دولت بودجة کافی نداشت، به این جهت دوران خدمت سربازی به یک سال کاهش یافت. پنجم شهریور 1324 به تهران آمدم و در مهر همان سال به دانشکدة افسری رفتم.

به یاد دارم هنگام فرار از خوی، دو سه نفر از دوستان گفتند: ما هم می‌خواهیم با تو بیاییم و دوران خدمت خود را در تهران بگذرانیم. آنطور که یادم هست جواد‌زاده، تقوی‌زاده و ریاضی کسانی بودند که با من از خوی بیرون آمدند. آمدن ما به تهران، با تشدید فعالیت فرقة دموکرات در آذربایجان همزمان بود. به تهران که آمدم در دانشکدة افسری خدمت کردم. مدتی گذشت و من در دانشکده ارشد بودم تا اینکه یکی از شبها دوستانم به من ایراد گرفتند و گفتند: تو باعث شدی ما از خوی فرار کنیم، و حالا خانوادة ما در آنجا در خطر هستند؛ بنابراین هر چه زودتر باید به شهرمان برگردیم. به آنها گفتم: من به شما اصرار نکردم با من همراه شوید؛ خودتان خواستید و آمدید؛ الان هم می توانید برگردید.

 اتفاقاً از گروهی که من ارشد آنها بودم، یک شب دو نفر بطور ناگهانی از دانشکدة افسری فرار کردند. یکی از آنها محمدزاده نام داشت که اهل تبریز و دیگری مختاری اهل میانه بود. فردای آن روز چون ارشد دسته بودم، یک ساعت به من مرخصی دادند تا به شهر بروم و آن دو را پیدا کرده و به محل خدمتشان برگردانم. نخستین بار بود که از دانشکده بیرون می‌آمدم و اصلاً شهر تهران را نمی‌شناختم. با لباس نظامی از دانشکده بیرون آمدم و به سمت میدان حر [باغشاه سابق] و از آنجا به سمت جنوب، یعنی میدان راه آهن حرکت کردم. در مسیری که می‌رفتم یک وقت متوجه شدم چند زن مرا صدا می‌زنند. نمی‌دانستم که آنجا شهرنو است. به هر حال پیدا کردن کسانی که دنبالشان بودم کار ساده‌ای نبود و به این کار موفق نشدم. تا اینکه مدتی بعد مختاری خودش به دانشکده برگشت و به خدمت خود ادامه داد. اما محمدزاده آنطور که بعدها فهمیدم به آذربایجان رفت و به دموکراتها پیوست و مدتی پس از شکست فرقة دموکرات به باکو رفت و سالها بعد از آنجا دکترای ادبیات گرفت و پروفسور شد و حتی بر دیوان اشعار ترکی شهریار مقدمه نوشت. چند سال بعد از انقلاب به ایران آمد و در حالی که بیماری قلبی پیدا کرده بود، به دیدنم آمد و یک روز هم من به دیدنش رفتم. پسرش هم که در روسیه دکتر شده بود، الان در زنجان طبابت می‌کند.

    محمدزاده برایم تعریف می‌کرد وقتی که تشکیلات فرقة دموکرات از هم پاشیده شد، رهبران فرقه از طریق پل جلفا، خود را به مرز رسانده و از کشور خارج شدند. بلافاصله پس از فرار آنها، روسها پل را بستند و مانع از فرار ما شدند. هر‌چه می‌گفتیم اجازه دهید ما هم از پل عبور کنیم، آخر اگر اینجا بمانیم، دستگیر می‌شویم و ما را می‌کشند، کسی توجه نکرد. همینطور که اسلحه در دست داشتم، به ناچار جلو یک ماشین باری را گرفتم و از او خواستم مرا تا مرز برساند. با این ماشین از تبریز تا مرند رفتم. همین که به مرند رسیدیم راننده گفت: من زن و بچه دارم؛ اجازه بده برگردم؛ شما می‌توانی با ماشینهایی که از اینجا عبور می‌کنند، خود را به مرز برسانی. پیاده شدم و خلاصه هر‌طور بود خود را به مرز جلفا رساندم تا از آنجا به شوروی فرار کنم. مدتی پشت مرز ماندم تا اینکه بالاخره مرز را باز کردند و به این ترتیب موفق به فرار شدم. در این مدت روسها فقط تکه‌ای نان خیس به من دادند؛ نانی که از آن آب می‌چکید. بعد هم مرا به همراه عده‌ای دیگر به باکو برده و در یک مدرسه جا دادند. در مدرسه رادیو روشن بود و به تبلیغات کمونیستی و تعریف و تمجید از حکومت شوروی و نوع زندگی مردم می‌پرداخت. من که زبان روسی نمی‌دانستم، پرسیدم رادیو چه می‌گوید؟ گفتند که رادیو می‌گوید: اینجا بهشت روی زمین است. در حالی که تعجب کرده بودم، با خود گفتم: عجب بهشتی است که از شدت سرما در حال تلف شدن هستیم و به ما نان خیس می‌دهند. آن وقت بود که دریافتم به چه سرزمین جهنمی آمده‌ام.

متأسفانه توده‌ایها هیچ وقت پیروان ساده لوح خود را از واقعیتهای موجود در شوروی آگاه نمی‌کردند؛ جامعه‌ای که در آن فقر بیداد می‌کرد و بیشتر مردم با گرسنگی و بیگاری مواجه بودند. به هر حال محمدزاده در تمام آن سالها موفق شده بود چشم خود را به روی واقعیتها باز کند و به رغم همة سختیها درس بخواند. تقدیر برای او چنین رقم زده بود که فروپاشی شوروی را ببیند و به کشور خود برگردد و چندی بعد هم در ایران فوت کند. او در شمار افراد نادری بود که چشمش را به روی حقایق روی هم نگذاشت و آشکاراً از مظالم کمونیستها حرف می‌زد.

 تا مدت شش ماه یعنی تا عید 1325 در دانشکدة افسری بودم. چون ارشد دسته بودم به من گفتند می‌توانی هر جا بخواهی بروی و من در تهران ماندم و افسر آموزشگاه گروهبانی بودم. در این آموزشگاه 180 نفر می‌خواستند گروهبان شوند و تحت نظر من آموزش می‌دیدند. به این ترتیب در زمان فعالیت فرقة دموکرات در آذربایجان، من در تهران بودم و از نحوة فعالیت آنان اطلاعی ندارم. بعد هم که برگشتم بساط فرقة دموکرات در آذربایجان جمع شده بود.

به نظر شما چه عواملی موجب شد موضوع آذربایجان بدون آنکه امتیازی به شوروی داده شود،  به نفع ایران خاتمه پیدا کند؟

همانطور که می دانید در حل مسئلة آذربایجان، قوام با سیاستی که داشت و با بهره گیری از سیاستهای جهانی، در آغاز نخست وزیری خود و در اواخر 1324 به شوروی رفت و پس از مذاکره با مقامات روسی، موافقتنامه ای در مورد اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی منعقد کرد، مشروط بر آنکه دولت شوروی از این پس از فرقة دموکرات حمایت نکند. قوام برای فریب روسها حاضر شد حتی سه وزیر توده ای  را به رغم میل باطنی خود، وارد کابینه کند و به اصطلاح یک کابینة ائتلافی تشکیل دهد. همانطور که می دانید دکتر مرتضی یزدی، دکتر فریدون کشاورز و ایرج اسکندری به ترتیب مسئولیت وزارت بهداری، وزارت فرهنگ و وزارت بازرگانی و پیشه و هنر را برای مدتی به عهده داشتند. او دست به ریسک بزرگی زده بود و هیچ کس  هم  به درستی از منویات او اطلاعی نداشت، در حالیکه او خوب می دانست چگونه سیاستهای خود را پیش ببرد. درظاهر قرار شد که این قرارداد را مجلس پانزدهم پس از افتتاح، تصویب و امضا کند، اما نمایندگان مجلس و اطرافیان دکتر مصدق این قرارداد را تأیید نکردند و به این ترتیب قوام موفق شد کلاه سر روسها بگذارد و مخصوصاً از این نظر من قوام را دوست دارم و برای او احترام قائلم.

       چطور شد که قم را برای خدمات فرهنگی و اداری انتخاب کردید؟ و تحصیلات دانشگاهی را چگونه و در چه رشته ای ادامه دادید؟

     پس از این که دوران خدمت سربازی تمام شد، پدرم روی عقاید مذهبی خود، نظرش این بود که در قم یا تهران خدمت کنم. از این رو به قم رفتم و از سال 1325 تا 1331 در این شهر بودم و همانطور که عرض کردم فقط تابستانها به خوی می‌آمدم.

     در قم مدیر دبستان حکمت بودم. در نامه‌ای هم به علی‌اصغر حکمت نوشتم  افتخار می‌کنم در مدرسه‌ای که به نام شما نامگذاری شده خدمت می‌کنم. او هم جواب مؤدبانه‌ای برایم نوشت. همزمان در دبیرستان سنایی هم تدریس کردم که از دبیرستانهای ملی قم بود و آقای اوحدی که مرد شریفی بود، آن را اداره می‌کرد.

     مدت شش سال در قم خدمت کردم و از آنجا حقوق گرفتم. چون از دانشسرای مقدماتی دیپلم گرفته بودم، دیپلم دانشسرا معادل پنجم متوسطه حساب می‌شد، به این جهت در امتحانات ششم هم شرکت کردم و به عنوان نفر اول شناخته شدم. بعد من را به عنوان آموزگار مأمور به تحصیل، به دانشگاه معرفی کردند. البته در کنکور هم شرکت کردم.

برای ادامة تحصیل به مدت سه سال به تهران آمدم. نظرم این بود که در رشتة زبان تحصیلاتم را ادامه دهم؛ چون در تمام دوران تحصیلی، زبانم از همشاگردیها بهتر بود. گفتند: شما شاگرد اول هستید و باید در رشتة فیزیک درس خود را ادامه دهی. گفتم: من به فیزیک علاقه ندارم و مایلم در رشتة طبیعی درس بخوانم. این بود که در دانشکدة علوم دانشگاه تهران تحصیل کردم و در سال سوم دانشکدة علوم که دروس تخصصی شد، من در رشتة زمین‌شناسی درس خواندم. مرحوم دکتر یدالله سحابی در آنجا تدریس می‌کرد. می‌گفتند که ایشان مرد سختگیری است و من ایشان را خیلی دوست داشتم و شاید همین علاقه به او موجب شد در این رشته درس بخوانم.

     پس از پایان تحصیل، دوباره به قم برگشتم؛ چون از بودجة آنجا استفاده می‌کردم. مدت یکسال و نیم دیگر هم در قم ماندم و در دبیرستان حکیم نظامی، طبیعی درس دادم. قبلاً هم در سال 1327 در این مدرسه، هفته‌ای 11 ساعت تدریس می‌کردم. به علاوه دفترداری مدرسه هم به عهدة من بود. وقتی که لیسانس گرفتم باز به قم مراجعت کردم و از مهر 1334 تا خرداد 1335 در قم معلم شدم.

     آیا همزمان با تحصیل در دانشگاه، فعالیت سیاسی هم داشتید؟ گرایش فکری و سیاسی شما چگونه بود؟

     اگر منظور شما وابستگی به دستجات سیاسی و عضویت در احزاب است،  هیچ وقت عضو  دسته و حزبی نبودم. حتی با آن که به مهندس بازرگان و دکتر سحابی نزدیک بودم و علاقه داشتم در نهضت آزادی عضو نشدم، چه رسد به گروهها و احزاب سیاسی دیگر. یادم هست در دوران خدمت در قم، دو نفر توده ای از تهران به سراغ من آمدند و ضمن صحبت با من گفتند: شما  در فرهنگ خیلی زحمت  کشیدید و کارهای خوبی انجام داده اید. بعد دعوت کردند در تشکیلات آنها عضو شوم و همکاری کنم. از سوی دیگر با پزشکپور و پان ایرانیستها هم از طریق دوست نزدیکم دکتر محمدامین ریاحی آشنایی داشتم. آنها هم اصرار می کردند که در تشکیلاتشان عضو باشم. در هیچ مورد نپذیرفتم و به هر کدام می گفتم که رویة من بیطرفی است. می گفتند: یعنی چه؟ بیطرف وجود ندارد! گفتم: پس من چی هستم؟! من بیطرفم و مایل نیستم در هیچ حزب و گروهی عضو باشم. اما به طور کلی نسبت به دکتر مصدق و نهضت ملی شدن صنعت نفت علاقه داشتم.

     یادم هست روی ارادتی که به دکتر مصدق داشتم یک بار از دانشگاه به مجلس شورای ملی رفتم و در جایگاه تماشاچیان مجلس نشستم. جمال امامی که همشهری ما بود ( و آشکارا می گفت که طرفدار انگلیسیهاست) به عنوان نمایندة مجلس، انتقادات تندی به دکتر مصدق کرد و به او خیلی توپید. حتی یادم هست او را "پیرمرد"خطاب کرد. به این ترتیب اوضاع در مجلس متشنج شد و ما هم در مجلس به نفع دکتر مصدق، داد و فریاد راه انداختیم. رئیس مجلس تهدید کرد که ما را از مجلس بیرون می کند، اما گوشمان به حرف او نبود و کار خودمان را می کردیم. در این میان دکتر مصدق از جای خود برخاست؛ پشت تریبون رفت و برای دولت خود از مجلس، رأی اعتماد درخواست کرد. با اوضاع پیش آمده و مقدماتی که جمال امامی در مجلس به وجود آورده بود، گمان نمی کردم دکتر مصدق بتواند از مجلس رأی اعتماد بگیرد اما خوشبختانه مجلس به ایشان رأی اعتماد داد. یادم هست آن روز هنگام خروج از مجلس، روی پله ها آن قدر فریاد زدم که صدایم گرفت. با صدای بلند فریاد می‌زدم:

باز هــم اجنــبی دق کنــد دق                   باز هـــم زنــده دکتــر مصـــدق

بعد هم به دانشگاه و سر کلاس برگشتم.

مرحوم اصغر پارسا در دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق از خوی نمایندة مجلس شد. شما چه اندازه ایشان را می‌شناختید؟

     ایشان و خانواده‌اش در خوی مردمانی نجیب و خوشنام بودند. خودش از یاران دکتر مصدق و از اعضای فعال جبهه ملی و عضو فراکسیون نهضت ملی در مجلس بود و صادقانه  همة توان خود را در جهت اهداف ملی شدن نفت به کار گرفت و از هیچ کوششی فروگزار نکرد. بعد از 28 مرداد 1332 به اتهام همکاری با دکتر مصدق مدتی زندانی شد. در جریانات مربوط به جبهه ملی دوم هم فعالیت داشت. همواره با شیوة حکومت شاه مخالف بود و حکومت او را به خصوص بعد از 28 مرداد مشروع نمی‌دانست. برادرش حمید پارسا قبلاً در دورة اول متوسطه با من همکلاس بود اما تحصیلات خود را ادامه نداد و در تهران کارمند بانک ملی شد. برادر کوچکتر او به نام مجید پارسا هم آدم درستکاری بود و بعدها رئیس گمرک تهران شد و خوب یادم هست در سال 1344 که من از فرانسه برمی‌گشتم، در این سمت بود[2].

جناب‌عالی چه خاطراتی از دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق به یاد دارید؟

     من از طرفداران دکتر مصدق بودم و هنوز هم بر این باورم که او در شمار افراد میهن‌دوست و خدمتگراز کشور بود. در یکی از حساس‌ترین اوضاع که انگلیسیها اموال بیت‌المال را به غارت می‌بردند و دربار هم فاسد بود به نخست‌وزیری رسید و موفق شد با حمایت روحانیون و مردم نفت ایران را ملی  اعلام کند.

     از همان آغاز نخست‌وزیری او تحریکات دربار و مخالفان و عوامل خارجی شدت گرفت به طوری که کم‌کم حتی بعضی از یارانش اطراف او را خالی کردند. مخالفان او را به ترور تهدید کرده بودند و دکتر مصدق از ترس جان خود، ناچار بود جلسات هیئت دولت را در منزل خودش برگزار کند. شاید بعضی نسبت به پاره‌ای از تصمیمات دکتر مصدق ایراد داشته باشند اما باید توجه کرد که او در چه شرایطی قرار داشت. دربار و انگلستان خود را پایبند به هیچ قانون نمی‌دانستند و از هیچ کوششی برای سرنگونی او کوتاه نمی‌آمدند.

     در ماجرای نهم اسفند تصمیم داشتند او را به قتل برسانند. وقتی که این توطئه برملا شد تصمیم به قتل رئیس شهربانی او، افشارطوس گرفتند. توطئه‌ها آنقدر بالا گرفته بود که در ماههای پایانی نخست‌وزیری، او تصمیم گرفت حتی مجلسین را منحل اعلام کند. چنین اقدامی یک ریسک بود و به نظر من او چاره را در آن دید که تصمیم خود را به رفراندم بگذارد که تا از نظر قانونی ایرادی نداشته باشد. اتفاقاً در زمان برگزاری رفراندم مبنی بر تعطیل مجلسین شورای ملی و سنا من در دانشگاه تهران تحصیل می‌کردم و چون طرفدار ایشان بودم به خوی آمدم تا در برگزاری انتخابات کمک کنم. انتخابات آغاز شد و من در برگزاری انتخابات کمک می‌کردم. مردم رأی زیادی دادند و چون هنوز عده زیادی از مردم به صندوقها مراجعه می‌کردند و ساعت رأی‌گیری تمام شده بود تقاضا کردم دو ساعت زمان رأی‌گیری تمدید شود که خوشبختانه موافقت شد. چند روز پس از رأی‌گیری و انحلال مجلسین همانطور که می‌دانید شاه فرمان عزل دکتر مصدق را از نخست‌وزیری صادر کرد و اوضاع به کلی عوض شد.

     چند روز بعد، شاه که فرار کرده بود، با کودتای آمریکایی انگلیسی به ایران برگشت. طرفداران دکتر مصدق سعی می‌کردند خود را از نظر عمومی پنهان کنند. در این اوضاع من به بیرون از منزل آمدم و مردم هم مرا می‌دیدند و تعجب می‌کردند که چطور جرأت کرده‌ام از خانه بیرون بیایم. در نزدیک میدان مرکزی خوی قوم و خویشان جمال امامی و خانوادة ریاضی‌ها ایستاده بودند و از اقدامات ژاندارم‌ها در مرند که مرا می‌شناخت حرف می‌زدند. من به طعنه گفتم: همان ژاندارمهایی که در دهات جوجه می‌خورند؟! بعد پاسبانی را که دوست من بود، دیدم. او به من نزدیک شد و گفت: فلانی، از منزل فرستاده‌اند و با شما کار دارند. من متوجه شدم که چه خبر است. از آن لحظه خود را پنهان کردم و دو روز بعد از 28 مرداد با دوچرخه به گوهران رفتم و برادر مرحومم حاج مهدی با یک ماشین باری آنجا آمد، دوچرخه را از من گرفت و من هم سوار ماشین شده و به سمت تبریز راه افتادم. در بین راه یک گروهبان هم سوار ماشین شد، شب در مرند ماندیم و من کرایه، پول شام و کرایة اتاق او را دادم. به تبریز که رسیدیم بلافاصله به تلفنخانه رفتم و خبر سلامتی خود را به خوی رساندم. همین که از تلفنخانه بیرون آمدم دو پاسبان مرا دستگیر کردند و با درشکه به کلانتری بردند چون همان گروهبان شکایت کرده بود که فلانی رئیس حزب ایران و توده‌ایهاست. آنقدر نادان بود که نمی‌دانست حزب ایران با حزب توده فرق دارد و اصلاً مخالف هم‌اند. رئیس کلانتری فهمید که او چرت و پرت می‌گوید و دستور داد مرا به شهربانی مرکز منتقل کنند. به هر حال جریان مفصل است اما دوستانم کمک کرده و موجبات آزادی‌ام را فراهم کردند. رئیس حسابداری شهربانی تبریز، آقای پسیان دوست صمیمی من بود وکمک کرد.

       

تصور می‌کنم مدتی هم در دبیرستان البرز تدریس داشتید؟

     بله در دبیرستان البرز فقط در کلاس ششم تدریس کردم. در آنجا با دکتر مجتهدی و دوست عزیزم آقای مؤتمن بودم. مدتی هم در مدرسة فرانسویها درس می‌دادم و یادم هست که دختر دکتر خانلری در آن مدرسه درس می‌خواند. آن زمان مدرسة فرانسویها در خیابان فرهنگ بود و هنوز به خیابان ولی‌عصر [ پهلوی سابق] منتقل نشده بود. مدیر ایرانی مدرسه آقای رباطی، همشهری من و مرد شریفی بود (او به اصرار من در فرانسه دکترای شیمی گرفت.) اما مدیر اصلی مدرسه مسیو اندریو بود.

     شما که سال‌ها در قم خدمت فرهنگی کرده‌اید حتماً مرحوم آقای فقیهی را که در مدرسة حکیم نظامی تدریس و مدیریت کرده‌اند، خوب می‌شناسید. لطفاً در مورد ایشان و خدماتشان صحبت کنید.

     بله. در سال 1325 که من به قم رفتم، ایشان حداقل 10 سال از من بزرگتر بود و دبیر شناخته شده‌ای به حساب می‌آمد. او بود که از من امتحان ادبیات گرفت. آشنایی من با او به دوستی نزدیکی انجامید و این دوستی تا زمانی که زنده بود ادامه یافت. از نظر علم و دانش و همچنین نحوة ادارة کلاسها، یک انسان به تمام معنا کامل بود. دورة معقول و منقول را تمام کرده بود و به علوم اسلامی و به خصوص نهج‌البلاغه احاطه داشت. کتاب عضدالدولة او برندة جایزة سلطنتی شد؛ و آخرین اثر او ترجمة نهج البلاغه بود که به شایستگی آن را ترجمه کرد.

     همسر ایشان از خانواده‌ای محترم، شریف و نجیب به نام طاهری بود ولی آنها هیچ وقت بچه‌دار نشدند. برادر همسرش کاظم طاهری نام داشت که در قم، واعظ شناخته شده و شریفی بود. در1325 که من به قم رفتم، با آنکه استفاده از رادیو هنوز در قم رایج نبود، آقا کاظم برای اعاشه، رادیو تعمیر می‌کرد و به سیم‌کشی و کارهای برقی خانه‌های مردم می‌پرداخت تا اینکه در سالهای بعد از انقلاب یک ماشین وانت به او زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. آقای فقیهی پس از فوت همسرش، هروقت فرصتی پیدا می‌کرد به منزل من می‌آمد؛ لباس راحتی می‌پوشید و با هم مشغول صحبت می‌شدیم. من هم چون تنها بودم آش و غذایی می‌پختم و با هم می‌خوردیم. تا زمانی که زنده بود، متأسفانه تجلیل مناسبی از او نشد و تنها یک بار دوستان در رستوران رویال ونک مراسمی گرفتند. یادم هست که آقای موسوی گرمارودی چون مدتی شاگرد او بود، در جلسه‌ای به او نزدیک شد و زانوی او را به نشانة احترام بوسید. خدایش رحمت کند.

     مثل این‌که مرحوم شهید دکتر بهشتی هم مدتی در دبیرستان حکیم نظامی تدریس می‌کردند؟

     بله، ایشان زبان انگلیسی تدریس می‌کرد و خوب هم درس می‌داد، چون همه راضی بودند؛ رابطة خوبی هم با من داشت و در فاصلة ساعت کلاسها، کنار من می‌نشست و دستش را روی شانه‌ام می گذاشت و چون می‌دانست با مهندس بازرگان و دکتر سحابی ارتباط نزدیک و دوستی دارم می‌گفت: اخروی جان، از ملیون چه خبر؟ و در این موضوعات با هم حرف می‌زدیم. سالها بعد مدرسة دین و دانش را باز کرد. در سالهای دهة 1340 که برای ادامة تحصیل به فرانسه رفتم، او به عنوان نمایندة مذهبی در آلمان بود. در روزهای اولیه بعد از پیروزی انقلاب، یک بار در ساختمان نخست‌وزیری، در حالی که از پله‌های داخل ساختمان بالا می‌آمد، به محض آنکه مرا دید، سلام کرد و در آغوش گرفت. زمانی که با هم همکار بودیم، ریش کوتاهی داشت، در حالی که این بار که او را دیدم ریش بلندی گذاشته بود. به هرحال مسئولیتهای او زیاد شده بود و خیلی فرصت صحبت فراهم نبود.

     جناب‌عالی در دبیرستان حکیم نظامی مدیریت نکردید؟ به طور کلی از خدمات فرهنگی خود در قم مقداری صحبت کنید.   

     خیر. خدمت شما عرض کنم سالهایی که در قم خدمت کردم تمام مدارج فرهنگی را از فراشی گرفته تا دفترداری، نظافت مدرسه، معلمی، دبیری و مدیریت انجام دادم. قبل از آن در خوی هم آموزگار، دبیر و ناظم مدرسه بودم. وقتی که به قم رفتم در ابتدای خدمت اداری و معلمی به ادارة فرهنگ رفتم. در آنجا رئیس اداره وقتی که خط مرا دید، خوشش آمد و مرا نزد خود نگه داشت. در اداره کارمندی تریاکی داشتیم که غالباً پشت دفتر اندیکاتور خوابش می‌برد و من بدون آن که او را از خواب بیدار کنم، خودم نامه‌های وارده را در دفتر وارد می‌کردم. وقتی که از خواب بیدار می‌شد می‌دید که کلیة نامه‌های وارده که یک طرف میز بود، به طرف دیگر آمده و می‌فهمید که نامه‌ها در دفتر ثبت شده است. اداریها کم‌کم متوجه شدند که من کارها را می‌قاپم لذا نگذاشتند که من در کارهای اداری بمانم. آن زمان در ادارة فرهنگ قم، دو نفر همه کاره بودند و کارها دست آنها بود. یکی آقای صاحب‌نسق و دیگری آقای غروی بود که بعدها در اسپانیا در رشتة جغرافیا درس خواند و الان دکتر است. یک رئیس فرهنگ هم به نام محسن دولتشاهی در قم داشتیم که دزد بود و از دو سیر پنیر هم نمی‌گذشت. بعد معلم، دبیر دبیرستان و مدیر شدم، بعد هم به اصطلاح رئیس فرهنگ شدم.

     مدتی که مدیر دبستان حکمت بودم یادم هست که چند روز هم فراشی مدرسه را کردم. فراشی در مدرسه به نام جعفر گل‌دوست داشتم که مرد خوبی بود. مریضی داشت که میبایست به تهران برود و اداره به او سه روز اجازة مرخصی نمی‌داد. به او گفتم: تو به تهران برو، من خودم مدرسه را از هر نظر اداره می‌کنم. گفت: آخر نمی‌شود. گفتم: تو برو و کاری نداشته باش. زمستان بود و کلاسها بخاری هیزمی داشتند.آن زمان هم در دبستان چند دانش‌آموز داشتیم که با سایر دانش‌آموزان اختلاف سنی 7- 8 ساله داشتند. یکی از آنها پسر قد بلندی بود به نام جبروتیان که   در کلاس ششم ابتدایی درس می‌خواند. افرادی بودند که در سن کم ازدواج می‌کردند اما چون عقد آنها در دفاتر رسمی ثبت نمی‌شد، وقتی که بچه‌دار می‌شدند، نمی‌توانستند برای بچه شناسنامه بگیرند، چون ازدواجشان رسمی نبود. وقتی که فرزند مثلاً شش ساله می‌شد تازه برای او شناسنامه جدید‌الولاده‌ای می‌گرفتند. در نتیجه در مدرسه یک چنین دانش‌آموزانی داشتیم که سن شناسنامه‌ای آنها کم بود ولی در واقع بیش از 12- 13 سال سن داشتند. در مدرسه دانش‌آموزی داشتیم که در کلاس ششم بود و هر روز صورتش را اصلاح می‌کرد. البته چنین وضعی در مدارس ابتدایی خطرناک هم بود و مدیر می‌بایست از هر حیث مراقبت می‌کرد. در غیاب فراش مدرسه من که نمی‌توانستم از بچه‌های مردم بخواهم مثلاً بخاری کلاس را مرتب و نظافت مدرسه را انجام دهند، به محض این که مدرسه تعطیل می‌شد، یک دستمال پارچه‌ای به دهان می‌بستم و تمام کلاسهای مدرسه را جارو و تمیز می‌کردم. سر صف هم به دانش‌آموزان گفته بودم در این چند روز من مدیر نیستم و کار فراش را انجام می‌دهم. به معلمین هم گفته بودم وقتی به کلاس می‌آیم، به عنوان فراش می‌آیم و بچه‌ها به احترام من حق ندارند از جای خود بلند شوند. معلمین در این چند روز خیلی راضی بودند و می‌گفتند بخاریهای کلاسها، از روزهای قبل بهتر روشن بوده است. در دوره‌ای که رئیس فرهنگ بودم اتاقم فرش نداشت و با تعدادی روزنامه که از شهرستانها می‌آمد متکا ساخته بودم و دو روزنامه هم زیر خود می‌انداختم و بعد از دو ساعت استراحت، پشت میز کارم می‌نشستم و کار می‌کردم. در تمام این مدت که زمستان هم بود فقط یک دست لباس و یک بارانی رنگ و رو رفته داشتم و در قم هیچکس مرا با لباس دیگر ندید. حتی روز خداحافظی که مجلسی در مدرسه ترتیب داده بودند، من پیراهن زیر خود را که شسته بودم، (در حالی که نم داشت و خشک نشده بود) را پوشیدم. یکی از آن روزها که روی روزنامه خوابیده بودم صدای های های گریه، مرا از خواب بیدار کرد. چشمانم را که باز کردم دیدم سرایدار اداره در حالی که دستمال به چهره دارد های های گریه می‌کند. ابتدا خیال کردم کسی به او توهین کرده یا او را کتک زده؛ پرسیدم چی شده؟ گفت: چیزی نشده آقا. ولی یک چنین صحنه‌ای را به عمرم ندیدم که رئیس اداره روی روزنامه بخوابد. بعد رفت و یک قالیچة پاره پاره برایم آورد و خلاصه ما هم جزو اعیان شدیم.  

     اهالی قم فرماندار قم را خوب به یاد دارند که وقتی به اتاقم آمد، او را راه ندادم. او می‌خواست برای فرزند رئیس ایستگاه راه‌آهن نمره بگیرد و من چون می‌دانستم برای شنیدن سخنرانی من دیر می‌آید او را راه ندادم (20 دقیقه دیر آمده بود). از من نمره خواسته بود و من نداده بودم. سال قبل از آن ساواک دو نفر از اداره فرهنگ که دیپلم داشتند را گرفته بود. همانطور که عرض کردم فرماندار برای رئیس ایستگاه راه‌آهن به نام شازده احمدی که پسرش معتاد و مورفینی بود و در دبیرستان مردود شده بود، آمده بود که سفارش کنم به او نمره بدهند تا تجدید شود و در شهریور ماه دوباره امتحان دهد. به او گفتم: آقای فرماندار، من از روز اول که اینجا آمدم به دبیران گفتم که شما در کار خود مستقل هستید و من کاره‌ای نیستم. من فقط اینجا هستم تا کارهای شما مرتب باشد. تا زمانی که در قم بودم، پاسبانها در شهر وقتی دبیران مدرسه را می‌دیدند به احترام آنها دستشان را بلند می‌کردند و احترام می‌گذاشتند. وقتی که فرماندار دید من از موضع خود کوتاه نمی‌آیم، شروع به تهدید کردن من کرد و چون یزدی بود با لهجة غلیظ یزدی گفت: آقای اخروی، نامه‌هایی به من رسیده که هنوز آنها را رد نکرده‌ام. فهمیدم که اشاره‌اش به روزی است که من تازه وارد اتاق کارم شده بودم؛ در اتاق علاوه بر عکس شاه، عکس دیگری از شاه با ملکه الیزابت بود که رئیس فرهنگ قبلی آن را به دفتر زده بود و من لدی‌الورود آن را پاره کردم. او این کار را به حساب من گذاشته بود که یعنی من عکس شاه را پاره کرده‌ام. من ضمن اشاره به عکس شاه، به او گفتم: شما مرا از این می‌ترسانید! لعنت به اشخاصی که به میزشان علاقه دارند و به کارشان نه؛ و افتخار بر آنهایی که به کار خود علاقه دارند و به میزشان نه. آقای فرماندار، الان که ما صحبت می‌کنیم، ممکن است شاه مرده باشد. همگی گفتند: خدا نکنه و داد و فریاد کردند. گفتم: خدا نکنه ندارد، شاه هم یک آدم است و بالاخره روزی می‌میرد. همین باعث شد که به من انگ سیاسی بزنند؛ به طوری که سالها بعد که می‌خواستم به اروپا بروم، ساواک گذرنامة مرا نگه داشت. تا این که پدر زن بلوک‌باشی که در ساواک مترجم زبان روسی و آدم خوبی هم بود، گذرنامة من را می‌گرفت و من به اروپا می‌رفتم. بعد از پایان دورة خدمتم در قم همیشه گذرنامة من در ساواک با اشکال مواجه بود. خدا رحمت کند پدر زن بلوک‌باشی را که آدم خوبی بود و به آن معنا اصلاً ساواکی نبود. او بود که کارهای مرا رو به راه کرد.

     در آن سال [1335] با اقداماتی که درخشش و دیگران انجام دادند، کرج به لحاظ فرهنگی از تهران مستقل شد و من اولین کسی بودم که به کرج منتقل شدم. البته چون وسط سال (در 25 دی ماه) به کرج منتقل شدم، دو روز و نصف به من کلاس درس داده بودند. ضمناً قرار بود که رئیس فرهنگ کرج شوم. من از سوی مرحوم درخشش نامزد این سمت بودم.

     درخشش در آن زمان رئیس جامعه لیسانسیه‌های دانشسرای عالی بود؟  

     بله، فقط همین سمت را داشت، در وزارت فرهنگ کاره‌ای نبود اما نفوذ داشت.

     تصور می کنم در برابر درخشش، شخص دیگری به نام رضا معرفت مطرح شد که با او رقابت کند...

     درست است. در مقابل درخشش، دربار یک نفر از اهالی قم به نام معرفت را عَلَم کرد که عبدالله گرجی و دیگران هم با او همکاری می‌کردند. او هم به مانند درخشش در رشتة تاریخ و جغرافی لیسانس گرفته بود و علاوه بر دبیری، ریاست دبیرستان را عهده‌دار بود و به ریاست ادارة تعلیمات ابتدایی منصوب شد. چندی هم ریاست ادارة کل فرهنگ شهرستانها، مدیر کل بازرسی و ریاست فرهنگ تهران با او بود. اما آدم هپل هپویی بود و در موردش می‌گفتند از هر طرف او را بلند کنیم، از سمت دیگر زمین می افتد. در مجموع به درد کارها و مسئولیتهای فرهنگی نمی‌خورد؛ هر چند پشتش  به دربار و مقامات بالای حکومتی گرم بود و اصلاً زور ما به او نمی رسید. زمانی که در دانشگاه درس می‌خواندم، چند دانشجوی توده ای مثل خازنی از سوی حزب توده مأموریت و اصرار داشتند که دانشجویان به معرفت رأی دهند. تشخیص حزب توده درست بود؛ چون خوب می‌دانستند او بی کفایت است و از این طریق قصد داشتند امور را خودشان در دست بگیرند. توده ایها از دانشجویان می‌خواستند که به درخشش رأی ندهند. در حالیکه درخشش یک ارگانیزاتور بود و برای مسئولیتهای فرهنگی لیاقت داشت.

     زمانی‌که شنیدم قصد دارند او را وزیر کنند، به او تلفن زدم تا بلکه او را از قبول این مسئولیت منصرف کنم؛ اما به توصیه‌هایم اصلاً توجهی نکرد. با این وصف درست است که یک مقدار ماجراجو بود و زبان خارجی هم نمی دانست؛ اما در تمام دوران وزارت و قبل از آن دزدی نکرده بود. از جمله کارهایی که او در زمان وزارت خود کرد، این بود که بورس تمام دانشجویانی را که فرزند اغنیا بودند و در آمریکا تحصیل می‌کردند، قطع کرد که آن وقت کار خوبی بود.

     در هر حال من از سوی درخشش و نقیب‌زاده هم از سوی دربار و رضا معرفت نامزد ریاست فرهنگ کرج بودیم.

    

     در چه سالی؟

    سال 1335 بود.

     آیا درخشش پیش از این به حزب توده گرایش نداشت؟ 

     ابداً. اگر توده‌ای بود ما با او همکاری نمی‌کردیم. همکاری من با او این طور بود که عصرها در باغ وزارت فرهنگ با او می‌نشستیم و مسئول فرهنگ شهرستانها را انتخاب می‌کردیم. مثلاً برای ادارة فرهنگ خوی، آقای صمد‌زاده را که شخص متدینی بود، پیشنهاد کردم. ایراد گرفته بودند که ایشان به هنگام پخش سرود شاهنشاهی، در محوطه نمی‌ایستد. برای ادارة فرهنگ سلماس آقای محقق را معرفی کردم. عده‌ای راجع به او حرفهای دیگر زده بودند. در نهایت او را به میانه فرستادیم، فهرست افراد را می‌آوردند و ما پس از بررسی پیشنهاد می‌دادیم که چه کسی برای ریاست ادارة فرهنگ مناسب است. آقای شکیبا رئیس ادارة فرهنگ همدان بود و عده‌ای می‌گفتند که بهتر است عوض شود. با آن که اصلاً ایشان را ندیده بودم؛ فقط شنیده بودم آدم درستکاری است. گفتم: چرا ایشان را عوض کنیم؟ چرا بیخود خرج سفر یک نفر به وزارت فرهنگ تحمیل شود تا به همدان برود و خرج سفر یک نفر دیگر که به تهران بیاید. اگر او شخص درستکاری‌ است بهتر است به کارش ادامه دهد. درخشش که غالباً کنار من می‌نشست، ضمن تأیید نظرات من می‌گفت: اخروی راست می‌گوید. ما که به درستکارها کاری نداریم. به هر حال درخشش همه را می‌شناخت و در وزارت فرهنگ، همه از او حساب می‌بردند.

     گاهی اوقات انتصاب رؤسای فرهنگ شهرستانها یا برکناری رؤسای پیشین مسائلی پیش می‌آورد که موجب خنده می‌شد. یادم هست زمانی که در دانشسرا درس می‌خواندم همکلاسی به نام عزیزنظافتی داشتم که بعدها رئیس فرهنگ خلخال شد. روزی به معلم فیزیک ایراد گرفته و توپیده بود که چرا شهریور دیر آمده است. معلم بیچاره در جواب به او گفته بود: آقا معذرت می‌خواهم، مریض داشتم؛ پدرم مریض بود ... در همین موقع از ادارة پست، نامه‌ها را آوردند و روی میز رئیس اداره فرهنگ گذاشتند. او یکی از نامه‌ها را که باز می‌کند متوجه می‌شود همان دبیر فیزیک را که تا چند لحظه پیش مورد انتقاد قرار داده بود، به عنوان رئیس فرهنگ تعیین کرده‌اند. بلافاصله از جای خود بلند می‌شود و نزد دبیر می‌نشیند و از او عذرخواهی می‌کند. معلوم شد که خودش از سمت ریاست فرهنگ خلع شده و کسی که یک دقیقه پیش مورد حمله و انتقاد قرار گرفته بود به ریاست فرهنگ منصوب شده است.

     وزیران فرهنگ گذشته از چه سنخ افرادی بودند و چه اندازه صلاحیت داشتند؟    

     اکثراً از خانواده‌های ثروتمند و صاحب نام بودند؛ در امور فرهنگی مایه‌ای هم داشتند، اما به جز درخشش بیشترشان سابقة معلمی و تدریس نداشتند.

     البته رضا جعفری وزیر فرهنگ در دولت زاهدی هم، چنین سابقه ای داشت. قبل از او هم دکتر شمس الدین جزایری، وزیر فرهنگ کابینة رزم‌آرا، در مدارس تهران و شهرستانها تدریس کرده و ریاست دبیرستان شرف و ریاست فرهنگ تهران را قبل از وزارت در کارنامة خود داشت.

     بله جعفری هم لیسانسیة دانشسرای عالی  و سابقة دبیری داشت. دکتر جزایری را هم می شناختم و مرد شریفی بود. به هر حال بعضی از وزیران فرهنگ درستکار بودند و بعضی‌ها درستکار نبودند. یادم هست زمانی که دکتر محمود مهران وزیر شد با رفتن من به ترکیه در 1334 مخالفت کرد.

     به چه مناسبت قرار شد به ترکیه بروید؟

     مادرم متولد بورسای ترکیه بود؛ بعد از جنگ جهانی اول به ایران آمده بود و چون راهها بسته شد، در ایران ماند و به مدت 45 سال از خانواده‌اش (یعنی برادر و خواهرش) دور مانده بود. در 1334 می‌خواستم به ترکیه بروم و از اقوام مادری خود دیدن کنم. زبان ترکی استامبولی هم می‌دانستم. وقتی که به ترکیه رفتم، از دانشگاه آنکارا هم دیدن کردم. مسئولین دانشگاه در صحبت با من وقتی که متوجه شدند زبان ترکی استانبولی می‌دانم، دعوت کردند آنجا بمانم و زبان فارسی تدریس کنم. حتی روزنامه ینی‌صباح با من مصاحبه کرد. مسئولین دانشگاه با وزارتخارجة ایران تماس گرفتند تا بلکه موافقت ایران را با ماندن من در ترکیه بگیرند اما دکتر محمود مهران وزیر وقت فرهنگ موافقت نکرد. به دیدن مرحوم دکتر یدالله سحابی رفتم و جریان را تعریف کردم که در ترکیه مرا با احترام دعوت کرده‌اند اما مقامات ایرانی مخالفند. ایشان گفت: وقتی که حقوق ترا در ایران پرداخت نمی‌کنند، چرا می‌خواهی به ترکیه بروی؟ تو باید برای خودت حساب پس‌انداز داشته باشی. به هر حال در 1334 نتوانستم از سوی دولت ایران به ترکیه بروم و به جای من شخص دیگری به نام اجتهادی به آن کشور رفت. به جای رفتن به ترکیه در بورس فولبرایت که یک بورس آمریکایی بود شرکت کردم. از کرج سه نفر فرهنگی در امتحانات این بورس شرکت کردیم. دو نفر دبیر انگلیسی بودند و من هم دبیر طبیعی بودم. در امتحان کتبی آن دو نفر قبول نشدند و من قبول شدم ولی در امتحان شفاهی و مصاحبه متوجه شدم دو نفر به نامهای نقیب‌زاده و سیدی که هر دو ساواکی بودند اجازه نمی‌دهند من به خارج از کشور بروم. تا اینکه در 1342، فرصتی به وجود آمد و در امتحانات بورس اعزام به خارج شرکت کردم و این بار نفر اول شدم. همزمان با این امتحان، محمد درخشش از وزارت فرهنگ برکنار شد و جای خود را به دکتر خانلری داد و این بار دکتر خانلری به عنوان وزیر فرهنگ با اعزام من به فرانسه مخالفت کرد. خانلری مخالف درخشش بود و می‌دانست که من با او مربوطم از این جهت مخالفت کرد.

     در زمان وزارت درخشش، جناب‌عالی چه سمتی داشتید؟   

     در زمانی که درخشش وزیر فرهنگ بود من رئیس ادارة مرکزی بررسی مطبوعات، تألیف، ترجمه، فیلم و سناریو بودم و پس از اینکه درخشش از سمت وزارت فرهنگ برکنار شد، من هم از سمت خود کناره‌گیری کردم.

     چه زمانی به این سمت انتخاب شدید؟ این اداره چه وظایفی به عهده داشت؟

     از اواخر 1340 به مدت 11 ماه در این سمت بودم. کلیة آثاری که قرار بود چاپ و منتشر شود، در این اداره بررسی می‌شد و ما اجازة چاپ و انتشار کتابها، فیلمها و محصولات فرهنگی را صادر می‌کردیم. مثلاً سناریو می‌آمد و من آن را به یکی از بررس‌ها می‌دادم و او پس از مطالعه اجازه می‌داد مراحل دیگر انجام شود.

     به یاد دارید که همکاران شما در این اداره چه کسانی بودند؟

     مرحوم زین‌العابدین مؤتمن، میرفخرایی، ابن‌الدین، علی‌اصغر سعیدی و چند نفر دیگر جزو بررس‌ها بودند. اداره‌ای بود که همیشه در مورد آن می‌گفتم شخصیت کارکنان به رئیس اداره که من باشم می‌چربد. واقعاً هم همینطور بود. مؤتمن را از سالها پیش که در دبیرستان البرز تدریس می‌کرد دیده بودم و با هم همکار بودیم اما در این اداره بیشتر با او آشنا شدم.

     در این اداره به کمک دوست و همشهری خودم دکتر محمد‌امین ریاحی که رئیس ادارة نگارش بود، شغلی ایجاد کردیم به نام بررسی کتب علمی و من تا پایان دورة خدمات اداری‌ام بررس کتابهای علمی مثل فیزیک، شیمی، پزشکی و ... بودم. کتابهایی که سانسور در مورد آنها اصلاً معنا ندارد.

     در مورد سایر کتابها و آثاری که اجتماعی، ادبی، سیاسی بودند چه طور؟

     خوب است بدانید در مدتی که من در این سمت مسئولیت داشتم حتی یک کتاب هم توقیف نشد.

     اما مرحوم زین‌العابدین مؤتمن که از همکاران جناب‌عالی بود، به من گفتند که با چاپ کتاب خلقیات ما ایرانیان نوشتة سید‌ محمد‌علی جمالزاده مخالفت کردند ... 

     بله، ایشان راست می‌گفت و حتی نامه‌ای هم به جمالزاده نوشت. اما مخالفت او مربوط به زمانی است که من از اداره استعفا داده بودم. مؤتمن واقعیت را در مورد کتاب جمالزاده نوشته بود و انتقادش به کتاب وارد بود.

     مرحوم مؤتمن نوشته‌های این کتاب را توهین به جامعة ایرانیان می‌دانست و معتقد بود که جمالزاده مجموعة معایب رفتاری و ایرادات اخلاقی مردم ایران را که فرنگی‌ها برشمرده‌اند، در این کتاب جمع کرده و به مردم جامعه‌اش تحویل داده است.

     همین طور است. مؤتمن انسانی شریف و درستکار بود و انتقادات خود را نسبت به کتاب جمالزاده بدون واهمه از کسی، از روی انصاف و دلسوزی طی نامه‌هایی به جمالزاده گوشزد کرد و حتی به دیدن او در ژنو رفت و با او در این مورد به تفصیل مذاکره کرد، در حالی که حتی چنین وظیفه‌ای نداشت.

     دستگاه‌های اداری آن روز در کارهای شما دخالت نمی‌کردند؟

     چرا. وقتی‌که کتاب غرب‌زدگی جلال آل‌احمد برای بررسی به ادارة ما آمد آقای نصرت‌الله معینیان که همه کاره بود، به من تلفن کرد و گفت که این کتاب نباید منتشر شود. من هر چه به او اداری جواب دادم، دیدم زیر بار نمی رود و اصرار دارد که این کتاب چاپ نشود. آخر به او گفتم: آقای معینیان شما رئیس من نیستید. با این وصف کتباً بنویسید تا نوشتة شما را در پرونده بگذارم و جلوی چاپ کتاب را بگیرم. بعد هم بلافاصله به قریشی که متصدی این کار بود و قد کوتاهی داشت و در چاپخانة کیهان کتابها را چاپ می‌کرد، گفتم که به اتاقم بیاید. وقتی که آمد، به او گفتم: بدان که قصد دارند جلوی چاپ این کتاب را بگیرند و تازه اگر هم کتاب چاپ شود، آن را جمع خواهند کرد. تو کتاب را خیلی سریع چاپ کن و سهمیة شهرستانها را به میزان دو برابر بفرست. بعد که کارمندان از اداره ‌رفتند، نشستم و دو انگشتی نامة کتاب هفته را تایپ کردم.

     فردای آن روز جلال آل‌احمد بدون اینکه بداند چه جریان وکسانی با چاپ و انتشار کتابش مخالفند به دیدنم آمد و گفت: آقا، تو کتاب مرا توقیف کردی. گفتم: جلال، حداقل تو باید خوب بدانی که من آدمی نیستم که کتابی را توقیف کنم. باور نکرد و بعد گفت: امروز مجتهدی (دادستان تهران) را می‌بینم و قرار است با هم ناهار بخوریم. در آنجا از تو شکایت خواهم کرد. یکی دو روز بعد نامه‌ای از دادستانی تهران آمد که خطاب به من نوشته بود: شما به چه عنوان کتاب آل‌احمد را توقیف کرده‌اید؟ من یک مشاور قضایی به نام دکتر مشیریان داشتم که آدم مناسبی نبود. وزیر فرهنگ هم یک مشاور قضایی به نام دکتر انوشیروانی داشت که به او تلفن کردم؛ وقتی که آمد به او گفتم: شما یک جواب کوتاه قانع‌کننده در این مورد به دادستان بنویس. این گذشت و من که در امتحان بورس شرکت کرده و قبول شده بودم، از شغلم استعفا کردم و به رغم مخالفت دکتر خانلری، به فرانسه رفتم. مدتی بعد جلال هم به فرانسه آمد. یک روز یکشنبه او را در فرانسه دیدم، به او سلام کردم ولی متوجه نشد چون حالش خوب نبود.

     بعد که دکتری گرفتم و به ایران آمدم، یک شب علی بلوک‌باشی که دوستم بود، مرا به شرکت در مراسم عروسی خود دعوت کرد تا به باشگاه دانشگاه بروم. یک گلدان گل خریده و به مجلس عروسی او رفتم. بلوک‌باشی در کنار پدر همسرش، به احترام میهمانان، در جلو در ایستاده بودند و همین که مرا دیدند به صدر مجلس یعنی جایی که جلال آل‌احمد و همسرش سیمین دانشور نشسته بودند راهنمایی کردند. ابتدا جلال را به من معرفی کردند. گفتم: بابا جلال را می‌شناسم ، اما جلال به روی خود نیاورد، شاید هم نشناخت. بعد بلوکباشی اسم مرا گفت و معرفی کرد و گفت که آقای دکتر اخروی! یک دفعه جلال از خود بیخود شد و ترکید و گفت: سیمین، زمین باید دهان باز کند و من در آن فرو بروم؛ چون شرمنده‌ام و نمی‌توانم به صورت این مرد نگاه کنم. ایشان به من خدمت بزرگی کرد در حالی که من نفهمیدم و رفتم و از او شکایت کردم. مثل اینکه قریشی بعدها به او فهمانده بود که چه جریانی در مورد انتشار کتابش اتفاق افتاده است. من صورتش را بوسیدم و گفتم: خودت را ناراحت نکن، مسئله‌ای نیست؛ من چون عقیده‌ای به سانسور و توقیف کتاب نداشتم، آبروی خودم را زیر پا گذاشتم و فقط به خاطر روحیة خودم این کار را کردم یعنی از کارم استعفا دادم والاّ به شما بدهکار نبودم. به هر حال وقتی که فهمیده بود جریان از چه قرار است و من چه مقاومتی کردم تا کتاب او چاپ و منتشر شود، از کاری که کرده بود شرمنده شده بود.

     دلیل واقعی استعفای شما از ریاست اداره مرکزی مطبوعات و ... چه بود؟

     همان‌طور که عرض کردم چون با سانسور کتاب‌ها مخالف بودم، به همین جهت قبل از رفتن به فرانسه از سمت خود استعفا دادم. یک دلیل دیگر استعفایم این بود که یک استوار کتاب نوحه‌ای به زبان آذربایجانی تهیه و چاپ کرده بود. کتاب را برای بررسی و گرفتن مجوز برای ما فرستاده بودند. دکتر ریاحی دوست و همشهری من رئیس ادارة نگارش وزارت فرهنگ و معاون دکتر خانلری بود و با چاپ و صدور مجوز برای این کتاب مخالف بود. به ایشان توضیح دادم که نوحة آذربایجانی را که نمی‌شود به زبان فارسی چاپ کنیم. نویسندة کتاب هم خودش نظامی معتقدی بود و مایل بود به هر شکل کتابش مجوز چاپ بگیرد ولی من نتوانستم برای او کاری انجام دهم. این بود که استعفا دادم. البته در همین زمان یعنی قبل از اعزام به فرانسه دکتر خانلری مرا خواست و گفت: بیا و معاونت دکتر کیا را که رئیس روابط فرهنگی است، قبول کن. دکتر کیا برادر همسر دکتر خانلری بود. قبول نکردم و گفتم: در امتحان بورس قبول شده‌ام و مایلم تحصیلات خود را ادامه دهم که خانلری مخالفت کرد؛ به این بهانه که من به دیدن درخشش می‌روم. از نظر او داشتن هر نوع ارتباط با درخشش گناهی نابخشودنی به حساب می آمد. بالاخره علی‌رغم مخالفت او، کار بورس من درست شد و یکی از مسئولان وقت به نام زمانی گفته بود که اخروی دو سه زبان خارجی می‌داند و برای اعزام به فرانسه از دیگران شایستگی بیشتری دارد.

     سفر شما به فرانسه چه مدت طول کشید؟     

     مدت بورس من هشت ماه بیشتر نبود، اما گواهی پزشکی گرفتم و دو سال در فرانسه ماندم. چهار ماه قبل از رفتن به فرانسه، با پولی که داشتم منزل سابق مهندس مهدی بازرگان را در خیابان آمل، کوچة پروین در نزدیکی عشرت‌آباد خریده بودم. بنابراین در مدت تحصیل در فرانسه پول زیادی نداشتم و ایام را با عسرت گذراندم. خوشبختانه رسالة دکترای من که می‌بایست در مدت پنج سال نوشته می‌شد، موفق شدم در مدت دو سال (از 1342 تا 1344) به پایان برسانم.

     رسالة دکترای شما در چه موضوعی بود؟   

     عنوان رساله رسوب‌شناسی بود

Etude Sedimentologique de Jurassique superieur et cretace inferieur du Pays de bray

و می‌باید ژوراسیک فوقانی و کرتاسة تحتانی را از دوران دوم زمین‌شناسی مطالعه می‌کردم. از 50 کیلومتری پاریس تا 30 کیلومتری دریای مانش، زمینهایی بود که باید مورد بررسی و مطالعه قرار می‌دادم. صبحها از ساعت هشت به آزمایشگاه می‌رفتم و سه ربع بعد‌از نیمه شب از آزمایشگاه بیرون می‌آمدم. کلید‌های دانشگاه و آزمایشگاه را در اختیار داشتم و روزهای یکشنبه و حتی در ماه اوت که همة کلاسهای درس تعطیل‌اند کار می‌کردم.

     کار فشرده در این مدت موجب شد که 19 کیلو وزن کم کنم. اما بالاخره در کارم موفق شدم. آن قدر زمینهای مورد مطالعه را سوند زده و نمونه‌برداری کرده بودم که مدتی بعد به ناراحتی گردن و بیضه گرفتار شدم. به ویژه وقتی که زمینها رسی بود کارم سختتر می‌شد. یادم هست که در جلسة دفاعیه استادم گفت: این کار می‌بایست در مدت پنج سال انجام می‌شد در حالی که ما مشاهده کردیم دکتر اخروی از صبح تا پایان شب و پاسی از نیمه شب، کار می‌کرده است. زمینی که روی آن کار می‌کردم 700 کیلومتر مربع بود. تز دکترای من با درجة بسیار عالی یعنی tres honorable قبول شد و همین سبب شد که دانشگاه سوربن پاریس آن را چاپ کند.

     وقتی که به ایران آمدم دومین متخصص رسوب‌شناس ایرانی بودم که در این رشته تحصیل کرده بود. قبل از من آقای احمد معتمد به فرانسه آمده بود و اتفاقاً در همان آزمایشگاهی که من کار می‌کردم کار کرده بود، ولی بعداً معلوم شد که ایشان با ساواک همراهی می‌کرده است. چهار جعبه و نیم  (450 عدد) از لام (شیشة آزمایشگاه) های خود را که سرمایة همة زندگی من بود، اخیراً به دانشگاه پیام‌نور هدیه کردم تا مورد استفادة استادان و دانشجویان قرار گیرد.

     دانشگاه پاریس رسالة دکترای مرا چاپ و منتشر کرد اما ساواک هیچ وقت با تدریس من در دانشگاه تهران موافقت نکرد. رسالة خود را در چند نسخه تهیه کردم و به سه مرکز علمی- دانشگاهی فرستادم تا کارم را ببینند. یکی به دانشکدة کشاورزی کرج، یکی به دانشسرای عالی و یکی هم به دانشکدة علوم دانشگاه تهران فرستادم. از دانشکدة کشاورزی و دانشسرای عالی اصلاً پاسخی داده نشد. بعد که به آن مراکز مراجعه کردم به من جواب دادند بودجه نداریم. بودجه را در اختیار آقای کیمیایی قرار داده بودند. کیمیایی دوست و همشهری خودم بود و اصلاً من او را برای استخدام در دانشگاه معرفی کرده بودم. می‌دانستم که مانع پیشرفت کارهای من ساواک است. باز یادم هست همان وقت که در فرانسه از رساله‌ام دفاع کردم، استادم به من گفت: وقتی که به ایران مراجعت کنی، در آنجا چه کاره خواهی شد؟ گفتم: زمانی که به مرز برسم همان جا، یا وزیر می‌شوم یا آنکه به جرم اینکه مصدقی هستم یکسره مرا به زندان خواهند فرستاد.

     به هر حال پس از بازگشت به ایران به وزارت فرهنگ و هنر رفتم (وزارتخانه‌ای که به تازگی از وزارت فرهنگ مستقل شده بود) و به عنوان بررس کتاب به کارم ادامه دادم. در حالی که می‌دانستم دیگران فقط با نوشتن نامه و برقراری رابطة نزدیک با مسئولان ردة بالا به راحتی کار پیدا می‌کنند. دکتر فرشاد که در همین رشته در فرانسه درس خوانده بود و رئیس دانشکدة علوم شده بود، در برابر درخواست من گفت: محل حقوقی نداریم و خلاصه جواب مأیوس‌کننده‌ای داد که فهمیدم قصد ندارند به من کاری در حوزة تخصص‌ام بدهند.

     به این ترتیب موفق نشدید در تهران تدریس کنید. در شهرستانها چه طور؟  

     البته مدتی به عنوان استاد حق‌التدریس در دانشگاه تهران تدریس کردم اما همانطور که عرض کردم ساواک مخالفت کرد و گفتند که در تهران نمی‌توانم تدریس کنم. در کرمانشاه آقای دکترگویا که فیزیک خوانده بود، اصرار کرد که به آنجا بروم و تدریس کنم. در اصفهان هم آقای دکتر شهرتاش که یک زمانی در قم دبیر بود و در پاریس تحصیل کرده بود و مرا خوب می‌شناخت، اصرار کرد که در اصفهان تدریس کنم. در مشهد هم همین طور اما من مایل بودم فقط در تهران تدریس کنم.

     به این ترتیب به وزارت فرهنگ و هنر رفتم، چون از قبل به عنوان بررس کتابهای علمی حکم داشتم. در همان اداره کار قبلی خود را ادامه دادم. هفته‌ای یک ساعت به اداره می‌رفتم و کتابی می‌گرفتم و خیلی زود آن را بررسی می‌کردم و تحویل می‌دادم. کار اداری من همین بود. تا قبل از این‌که من به این اداره بروم، کتاب‌های علمی بررسی نمی‌شد و مدتی قبل از رفتن به فرانسه چنین شغلی را تراشیده بودم، تا خود را از شر سانسور کتاب‌های دیگر خلاص کنم زیرا در مورد کتاب‌های علمی، سانسور معنی نداشت. تا زمانی که بازنشسته شدم در همین شغل، خدمات اداری خود را انجام دادم. حتی زمانی که به دعوت مهندس بازرگان و دکتر سحابی در روزهای نخست پیروزی انقلاب به نخست‌وزیری رفتم، در واقع به عنوان مأموریت از این اداره رفتم.

     کار در وزارت فرهنگ و هنر چگونه بود؟ ظاهراً آقای پهلبد معاونی به نام جباری داشت که حرف و حکایتهای زیادی در مورد او مطرح بود.   

     جباری دوست پهلبد بود. در هر اتاق چهار دختر یا زن جوان و یک مرد قرار داده و روابط نا سالمی در وزارتخانه حاکم کرده بود. در حالی که من اتاق معینی نداشتم و بیشتر کارهای خود را در کتابخانه انجام می‌دادم. به بعضی از خانمها با پارتی‌بازی، بورس می‌دادند تا به خارج از کشور سفر کنند. آنها بعد از مدت کوتاهی می‌آمدند و مثلاً می‌گفتند: از فرانسه خوشمان نیامد. چون نور‌چشمی بودند، بی‌حساب امکانات دولت را در اختیار‌شان قرار می‌دادند. جباری همه کارة وزارت فرهنگ و هنر و دست راست پهلبد بود. پهلبد آدم ساده‌ای بود و جباری همة کارها را در دست گرفته بود. با هلیکوپتر به مهر‌شهر کرج می‌رفتند و همسر پهلبد در آنجا برای خود کاخی ساخته بود. در وزارتخانه هم هلیکوپتر پهلبد در پشت‌بام وزارتخانه می‌نشست.

     در سال‌های قبل از انقلاب آیا  مأموران دولتی و ساواک برای شما مزاحمت ایجاد نکردند؟

     چرا، در سال 1352 ساواک دو بار مرا احضار کرد، به این ترتیب که کاغذی در قطع یک چهارم کاغذ A4 را به صورت ناشیانه ای در صندوق پستی من انداختند و اعلام کردند به فلان آدرس بیا و نوشته را هم با خودت بیاور. نشانی آنها خانه ای بود در بولوار الیزابت [بولوار کشاورز کنونی]، خیابان میکده، کوچة ابرار که آن زمان از خانه های تحت پوشش ساواک بود. وقتی که به آنجا رفتم، سرهنگی بود که به من گفت: شما دربارة مصدق زیاد حرف می زنی؛ و به منزل دکتر سحابی و مهندس بازرگان می روی. بعد گفت: آیا نمی دانی وقتی که به خانة دکتر سحابی می روی، مأموران ما در آنجا از تو عکس می گیرند؟ و به این ترتیب می خواست مرا تهدید کرده باشد. آن زمان منزل دکتر سحابی در خیابان فخرآباد بود. یادم هست بار دوم که احضار شدم، پس از بازجوییهای آن سرهنگ، یک مقدار جوش آوردم و با حالت عصبانیت گفتم: شما خوب می دانید که من تنها زندگی می کنم و از هیچ بابت نگرانی ندارم. هر بار که شما مرا احضار می کنید، با خودم یک قطعه صابون، مسواک و خمیردندان می آورم؛ چون آمادة رفتن به زندان هستم و از این نظر مشکلی ندارم. این سخن در جناب سرهنگ اثر گذاشت و سرانجام مرا مرخص کرد و حتی تا دم در مرا همراهی نمود.

     به نظر می رسد جناب‌عالی با آنکه با مرحوم دکتر محمد امین ریاحی سابقة آشنایی و همفکری طولانی داشتید، در پاره ای موارد مثل عملکرد درخشش و نیز بعد از برکناری او، با ایشان اختلاف نظر داشتید. چنان‌چه قدری در مورد سابقة دوستی خودتان با دکتر ریاحی صحبت کنید خوشحال می شوم.

     مرحوم دکتر ریاحی همشهری من بود و تا کلاس سوم متوسطه در یک مدرسه و در دبیرستان خسروی خوی تحصیل می‌کردیم. ایشان یک سال از من بزرگ‌تر بود اما از نظر درسی یک سال از من عقب‌تر بود، یعنی اگر من کلاس هشتم بودم، او در کلاس هفتم بود. دلیلش هم آن بود که پدرش او را دیر به مدرسه فرستاد. پس از پایان دورة متوسطه، تحصیلات خود را در دانشسرای عالی و دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران ادامه داد. در1327 دورة لیسانس زبان و ادبیات فارسی را به پایان رساند و کار خود را با خدمت در وزارت فرهنگ و تدریس در دبیرستان‌ها آغاز کرد. همیشه با هم دوست بودیم و این‌که می‌فرمایید در بعضی امور با هم اختلاف نظر داشتیم، درست است. طبیعی است که انسان حتی با نزدیک‌ترین دوست در بعضی موارد ممکن است اختلاف داشته باشد.

     زمانی‌که در قم خدمت می‌کردم، دکتر ریاحی ، سادات ناصری و یزدگردی دورة دکتری خود را می‌گذراندند و لازم بود مدتی تدریس هم می‌کردند که شهرستان قم را برای تدریس انتخاب کردند. بنابراین در قم هم ایشان را زیاد می‌دیدم. در 1337 از رسالة خود با موضوع تحقیق و تصحیح مرصادالعباد نجم الدین رازی  دفاع کرد. در سال‌های بعد از 28 مرداد، به مدت پنج سال عضو هیئت مؤلفان لغت نامة دهخدا بود. مدتی هم به عنوان رایزن فرهنگی، به جای مجتبی مینوی به آنکارا رفت و در شناسایی و انتشار اسناد و نسخ خطی خدمات ارزشمندی ارائه کرد.[3] زمانی‌که درخشش وزیر شد، او را به سمت مدیرکل فرهنگ منصوب کرد و من هم رئیس ادارة مطبوعات شدم و او مدیرکل مستقیم من بود. با برکناری درخشش، شغل خود را در مدیرکلی ادارة نگارش ادامه داد.

     مثل این‌که در زمان وزارت دکتر خانلری بود که دکتر ریاحی طرح ساماندهی و یکنواخت سازی کتاب‌های درسی را ارائه و اجرا کردند. تا قبل از آن دبیران با سلیقة شخصی و بدون الگویی واحد و مشخص تدریس می‌کردند..

     اصلاً این طرح، ابتکار دکتر ریاحی بود. هدف او از ارائة این طرح، خارج ساختن کتاب‌های درسی از میدان رقابت ناسالم ناشران و مؤلفان، و همچنین قراردادن مسئولیت تألیف و چاپ کتاب‌های درسی دبیرستانی به وزارت فرهنگ باکیفیتی مناسب و قیمتی نازل بود. طرح او با وجود مخالفت‌ها و دخالت‌های گستردة ناشران و مؤلفان ذینفع، طی چند مرحله به اجرا درآمد و نهایتاً درسال1342 با تأسیس سازمان کتاب‌های درسی وابسته به وزارت فرهنگ (بعداً وزارت آموزش و پرورش) برای تألیف کتاب‌های درسی جدید، موجبات ارتقای کیفیت آموزش دبیرستانی را فراهم آورد. 

    مدتی مشاور وزیر و قائم مقام وزیر فرهنگ در امور شوراها و همچنین عضو هیئت امنای بنیاد شاهنامه فردوسی و نایب رئیس فرهنگستان ادب و هنر ایران بود. در دولت آقای بختیار هم به عنوان آخرین وزیر فرهنگ رژیم پیشین، مدت کوتاهی در این سمت بود.

     از آشنایی خود با مرحوم استاد دکتر زریاب خویی مقداری صحبت بفرمایید.

     دکتر زریاب هم دوست و همشهری من بود. زمانی‌که هنوز ازدواج نکرده بود با هم قرار گذاشته بودیم اتاقی بگیریم و با هم زندگی کنیم، اما خانه‌ای پیدا نکردیم. وقتی‌که دیپلم گرفت، چند سال در تنها دبیرستان خوی تدریس کرد(بین سالهای 1325- 1330) و بعد که به تهران رفت، تقی‌زاده او را کشف کرد و به کتابخانه مجلس برد و او کتابخانه را اداره می‌کرد.

     مدتی رئیس کتابخانة مجلس شد. حافظة عجیبی داشت و این حافظه را تا پایان عمر حفظ کرد. بسیار دانشمند امّا خاکی و بدور از تشریفات بود. اهل سیاست‌بازی و کلک و دغل‌بازی نبود. بسیار صمیمی و واقع‌بین بود. در مراسمی که به مناسبت بزرگداشت شمس تبریزی در خوی شرکت کرده بودم از من خواستند تا شعرم را آنجا بخوانم. در آنجا گفتم:

زریاب بــی‌نظیـر بــــــــود                     ریـاحی کـم‌نظیــر بــــــــود

     علاوه بر زبان فارسی با زبانهای فرانسه، انگلیسی، آلمانی، عربی و ترکی آشنایی داشت. یک بار تقی‌زاده گفته بود من در زندگی‌ام دو نفر را کشف کردم، یکی زریاب و دیگری زرین‌کوب بود. تقی‌زاده او را به کتابخانة مجلس برد و برای او بورسیه گرفت و او را به آلمان برد و باز تقی‌زاده بود که زریاب را به جمع فراماسون‌ها برد. همیشه به من می‌گفت: بزرگ‌ترین اشتباه زندگی من شرکت در جمع فراماسون‌ها بود. او با آنکه زندگی ساده و محقرانه‌ای داشت فکر می‌کنم چون بخشی از پیشرفت خود را مدیون تقی‌زاده می‌دانست، به این راه کشیده شد وگرنه اخلاقاً آدم منزه و پاکی بود. او دو بار ازدواج کرد. همسر اولش دختر عمویش بود، که در حمام خفه شد و فوت کرد. بعد از او همسر دیگری گرفت و از او یک پسر داشت.

     اواخر عمر مریض و در بیمارستان دی بستری شد. من و دکتر ریاحی به عیادتش رفتیم. وزارت ارشاد پس از فوت او دو تا اتوبوس تدارک دید و علاقه‌مندان را از جلوی بیمارستان به بهشت‌زهرا برد و او را در قطعة هنرمندان به خاک سپرد.[4]    

     

     از همکاری با مهندس بازرگان و دکتر سحابی در ماههای نخستین انقلاب در نخست وزیری قدری صحبت کنید.     

    چند روز پس از پیروزی انقلاب آقایان دکتر سحابی و مهندس بازرگان در روز 29 بهمن مرا به نخست‌وزیری دعوت کردند. وقتی که به نخست‌وزیری رفتم، دیدم که یاسر عرفات[5] به همراه یک خانم با یک مینی‌بوس از حیاط ساختمان نخست‌وزیری خارج می‌شوند. او با آنکه از حمایتهای ایران برخوردار بود، در جنگ ایران و عراق در کنار صدام ایستاد. جمعاً به مدت هشت ماه در نخست‌وزیری کار کردم و هر چه حقوق گرفتم همه را با یک نامه به اتاق مهندس بازرگان فرستادم و گفتم: تا زمانی که در این دولت کار می‌کنم، حقوق نمی‌گیرم و حتی حاضرم به شما کمک هم بکنم. مهندس بازرگان در تقدیر نامه‌ای که برای من نوشتند، تأکید کردند که کاش سایر اعضای عالی‌رتبة ما هم به شما تأسی کنند. در طول این مدت مشاهده می‌کردم که مهندس بازرگان به دکتر سحابی خیلی احترام می‌گذاشت و همیشه او را جلوتر از خود قرار می‌داد. بیشتر جلسات قانون اساسی در اتاق من تشکیل می‌شد. یادم هست که از مرحوم عالی‌نسب هم دعوت می‌کردیم تا از نظریات فنی و اقتصادی او بهره بگیریم. او مردی شریف و در امور فنی و اقتصادی و شخص با اطلاعی بود. یکی از بحث‌هایی که در این جلسات داشتیم مربوط به خرید و فروش زمین از نظر اسلام بود. حتماً می دانید که زمینهای مزروعی و زمینهای مسکونی هر کدام حکم جداگانه دارند.

     اگر شخصی زمین را برای مصرف مسکونی خریداری کند، باید آن را بسازد و چنان‌چه برای زراعت بگیرد، باید روی زمین کشاورزی کند. چنان‌چه شخصی زمین را برای زراعت بگیرد و تا سه سال روی آن کار نکند می‌توان زمین را از او گرفت و به شخص دیگر داد. دکتر سحابی می‌گفت: مدت آن پنج سال است و من می‌گفتم: سه سال؛ مرحوم عالی‌نسب که در اقتصاد اسلامی متخصص بود، وارد صحبت شد و گفت: سه سال است و ما قانون را براساس سه سال تنظیم کردیم و نوشتیم. کسانی که با قانون اقتصاد اسلامی آشنا هستند می‌دانند به غیر از یمن و مدینه، در هر نقطة کرة زمین که زمینی برای زراعت و سکونت خریداری شود باید کشت یا ساخته شود. در یمن و مدینه هم به دلیل آن‌که مردم این دو سرزمین به میل قلبی خودشان مسلمان شدند، از این قاعده استثنا هستند و خرید و فروش زمین در این دو نقطه بلا‌اشکال است. از شما تشکر می‌کنم.

گفتوگو و تنظیم: مرتضی رسولی‌پور


[1]. خوی به عنوان یکی از شهرهای مرزی ایران، در طول تاریخ همیشه مورد طمع همسایگان خود بوده است. قوم ارامنه که قبل از اسلام در همسایگی این منطقه استقرار یافته بودند، گاه و بی‌گاه حتی در اوایل خلافت عباسیان به این شهر و اطراف آن یورش می‌بردند و تا حد محاصرة آن پیش می‌رفتند ولی هیچگاه نتوانستند آن را تصرف کنند. در دوران سلجوقیان،خوی در شاهراه بازرگانی جادة ابریشم قرار گرفت و به اوج آبادانی و شکوفایی خود رسید؛ ولی همچنان مورد هجوم ارامنه بود که در نهایت با شکست امپراتور روم (رومانوس دیوجانوس) در برابر آلب ارسلان سلجوقی، هجوم رومیان و ارامنه به این نواحی قطع گردید. هجوم قوم مغول منطقة خوی را همانند سایر نقاط ایران دستخوش آسیب فراوان نمود. مسیحیان به پشتیبانی ایلخانان، کلیساها و مدارس دینی بسیاری در منطقه برآوردند. در عصر صفویه نیز خوی آباد و مورد توجه بود ولی در پادشاهی سلطان محمد خدا‌بنده شهر خوی به دست عثمانیان ویران گردید و تا 1012 ق. همچنان در تصرف آنان بود تا این که شاه عباس اول این مناطق از جمله شهر خوی را پس از 27 سال آزاد کرد. در جنگهای جهانی اول و دوم نیز منطقة مرزی خوی دچار مصائب و مشکلات فراوانی گردید. در جنگ جهانی اول طایفة باجیلوهای آشوری- رانده شده از عثمانی- با همدستی مسیحیان دیگر دست به کشتار مردم آذربایجان گشودند ولی بزرگان خوی با کیاست و پیشدستی، ارامنه و باجیلوهای خوی را خلع سلاح کردند و مردم این منطقه را از کشتار وحشتناکی- نظیر سلماس و ماکو و سایر مناطق- تا حدی مصون نگاه داشتند. در جنگ دوم جهانی نیز مردم خوی از طرف روسها گرفتاری و مشکلات زیادی متحمل شدند که خاطرات ناراحت کنندة آن هنوز در سالخوردگان خوی وجود دارد. (بنگرید: دایرة‌‌المعارف تشیع، ج7، چاپ پنجم، 1386، ص343)

[2]. اصغر پارسا فرزند حاج محمد رضا(نمایندة خوی، مرند، ماکو و سلماس در دوره‌های 9، 10، 11، 12 و 13 در مجلس شورای ملی) در یکم دی 1296 خورشیدی در خوی متولد شد. نا‌آرامیهای جنگ جهانی اول او را که تنها نه ماه داشت به همراه خانواده به تبریز کشاند. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رشدیه این شهر و دورة اول متوسطه را در تنها دبیرستان تبریز که بعداً فردوسی نامیده شد گذراند. با انتخاب پدرش به نمایندگی مجلس، در 1312 به همراه خانواده به تهران آمد و دورة دوم متوسطه را در دبیرستان تجارت سپری کرد. پس از اخذ دیپلم متوسطه راهی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد و همزمان در مدرسه عالی سپهسالار(شهید مطهری کنونی) دروس طلبگی خواند. در سال تحصیلی 20- 1319 از دانشکده حقوق لیسانس گرفت و بلافاصله به استخدام وزارتخارجه در‌آمد. ابتدا در ادارة تشریفات و پس از مدت کوتاهی در ادارة دوم سیاسی فعالیت کرد. مدتی بعد از سوی محمد ساعد(وزیر خارجه) به مأموریت چین رفت. چند ماه بعد که وزیر مختار ایران در چین(سید‌علی نصر) به ایران بازگشت، به عنوان تنها مأمور ایرانی، امور سفارت را به مدت نزدیک به یکسال و نیم اداره کرد و تجربیات زیادی به دست آورد. در مدت بیش از پنج سال اقامت در چین زبانهای انگلیسی و فرانسه را آموخت. با مراجعت به ایران، در ادارة عهود و امور حقوقی وزارتخارجه عضو مقدم شد و چند ماه بعد به معاونت این اداره منصوب گردید. با تشکیل کمیسیون ویژه نفت در مجلس شانزدهم، نمایندة وزارتخارجه در کمیسیون مزبور بود. در دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق به عنوان نمایندة دولت ایران و به همراه دکتر شایگان و حسن صدر به دیوان لاهه رفت. در دورة 17 مجلس به نمایندگی خوی، ماکو، سلماس و جلفا رسید؛ همزمان عضو و سخنگوی حزب ایران و فراکسیون نهضت ملی شد. در 19 مرداد 1331 به همراه حسین مکی راهی اروپا و آمریکا شد و به محض آنکه دریافت آمریکا در حل بحران روابط میان ایران و انگلستان، از ایران جانبداری نخواهد کرد، در آمریکا از مکی جدا شد و زودتر از او به ایران برگشت و گزارش سفر خود را طی نطقی به اطلاع نمایندگان مجلس رساند و یاد‌آور شد که نباید به دولت آمریکا امید داشت. پارسا در شمار نمایندگانی بود که در قضیه رفراندوم انحلال مجلس از نمایندگی استعفا داد. روز 28 مرداد او را در خوی دستگیر کرده و به تهران آوردند و در اسفند 1332 آزادش کردند. در 1332 از وزارتخارجه استعفا داد و ضمن همکاری با آیت‌الله سید‌رضا زنجانی و نهضت مقاومت ملی، آشکارا با قرارداد کنسرسیوم مخالفت کرد. پس از تأسیس شرکت مهندسی نوکار همراه با مهندس زنگنه، مهندس سیف‌الله معظمی، مهندس سالور، بشیر فرهمند و تعدادی دیگر به عضویت هیئت مدیرة این شرکت در‌آمد. مدتی بعد در اعتراض به انتخابات دورة بیستم مجلس به همراه جمعی از اعضای نهضت مقاومت ملی در ساختمان مجلس سنا تحصن کرد و به مدت دو ماه زندانی شد. در دی ماه 1341 پس از برگزاری نخستین کنگرة جبهه ملی دوباره به عنوان سخنگوی جبهه ملی انتخاب شد. در رفراندوم مربوط به انقلاب سفید(بهمن 1341)، دوباره او را به اتهام مخالفت دستگیر و زندانی کردند. پس از آزادی از زندان در شهریور 1342، همچنان به فعالیت در شرکت نوکار ادامه داد. پس از پیروزی انقلاب مدیر مسئول نشریه پیام جبهه ملی بود. از خرداد 1360 پس از مرتد اعلام شدن جبهة ملی، به مدت یکسال و نیم مخفی شد. در اواسط 1361 دستگیر و به مدت دو سال در زندان به سر برد. در سالهای پایان عمر به نوشتن خاطراتش پرداخت که بخشی از آن به همت فرزندش علی پارسا در 1388 از سوی نشر نی منتشر گردید. اصغر پارسا در اواسط بهمن 1385 در تهران دیده از جهان فرو‌بست. (م.ر)   

2. گفتنی‌است دکتر ریاحی از بهمن 1342 تا بهمن 1347 رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود. (م.ر)

[4]. دکتر عباس زریاب خویی در 23 تیر 1298 در شهر خوی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و دورة اول متوسطه را در خوی گذراند و همزمان صرف و نحو و علوم حوزوی را از شیخ عبدالحسین اعلمی آموخت. در 1316 به قم رفت و به مدت شش سال در حوزه علمیه قم به تحصیل پرداخت و در جلسات درس آیت‌الله خمینی حاضر می شد. در 1322 پس از فوت پدرش به خوی بازگشت ومدتی به تدریس در دبیرستان پرداخت. در شهریور 1324 همزمان با نا آرامیهای ناشی از فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان، ناچار به ترک خوی شد و به تهران آمد. مدتی در نشریات علمی و ادبی مقاله نوشت تا اینکه به کار در کتابخانه مجلس شواری ملی مشغول شد. همزمان از دانشکدة معقول و منقول (الهیات بعدی) دانشگاه تهران لیسانس گرفت. در کتابخانة مجلس با سید حسن تقی‌زاده آشنا شد و مورد توجه خاص او قرار گرفت. پس از تأسیس مجلس سنا و انتخاب تقی زاده به ریاست آن و تأسیس کتابخانة مجلس سنا به این کتابخانه منتقل شد و چندی بعد به عنوان مدیر کتابخانة مزبور منصوب گردید. در 1334 با معرفی تقی‌زاده و استفاده از بورس مطالعاتی بنیاد هومبولت به آلمان غربی رفت و به مدت پنج سال در شهرهای ماینز، فرانکفورت و مونیخ در رشته های تاریخ، علوم و معارف اسلامی، فلسفه و فرهنگ تطبیقی به تحصیل و مطالعه پرداخت و در 1339 از دانشگاه یوهانس گوتنبرگ شهر ماینز در رشته تاریخ و فلسفه زیر نظر هانس روبرت رویمر و پروفسور شل دکتری گرفت. 

پس از بازگشت به ایران دوباره در کتابخانه مجلس سنا مشغول به کار شد. در 1341 به دعوت والتر هنینگ به دانشگاه برکلی کالیفرنیا رفت و به مدت دو سال در آن دانشگاه به تدریس زبان  و ادبیات فارسی مشغول شد. از 1344 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در رشته های ادبیات فارسی، ادبیات عرب، فلسفه، زبان شناسی و معارف اسلامی تدریس کرد و تا سال 1357 به کار خود ادامه داد. همزمان عضو انجمن فلسفه، عضو هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران، فرهنگستان تاریخ و بنیاد شاهنامه فردوسی بود. همچنین با دایره‌المعارف فارسی (زیر نظر دکتر غلامحسین مصاحب) و دانشنامه ایران و اسلامی (زیر نظر دکتر احسان یارشاطر) همکاری کرد. او از دیر زمان عضو انجمن بین‌المللی شرق شناسی آلمان و عضو مجمع بین‌المللی کتیبه‌های ایرانی در انگلستان بود.  

پس از انقلاب اجباراً دانشگاه را ترک گفت و در کنج خلوت به پژوهشهای خود پرداخت. با تأسیس مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، بنیاد دانشنامه جهان اسلام و دایره المعارف تشیع،  با سازمانهای علمی یاد شده همکاری کرد و مقالات متعددی در هر کدام نوشت و سرانجام در 14 بهمن 1373 در تهران درگذشت.

[5]. یاسر عرفات رهبر سازمان آزادی‌بخش فلسطین در ساعت 30/6 بعد‌از ظهر شنبه 28 بهمن 1357 با هواپیما به فرودگاه مهر‌آباد وارد شد و ساعتی بعد به دیدن امام خمینی رفت و نزدیک به یک ساعت و نیم با ایشان دیدار و گفت و گو کرد. (روزنامه کیهان، 29 بهمن 57) 

بالا