يادي از زرياب خوئي!؛ نامه‌هاي زرياب به آيت الله اشراقي

يادي از زرياب خوئي!؛ نامه‌هاي زرياب به آيت الله اشراقي - بخش نخست

1ـ عباس زریاب

عباس زریاب در تیرماه 1298 شمسی در شهر خوی به دنیا آمد. در 5 سالگی در مکتبخانه ای به آموزش قرآن پرداخت و سپس به دبستان رفت و دروس جدید را فرا گرفت و آنگاه به تحصیل ادبیات و علوم اسلامی مشغول شد و پس از پایان مقدمات، در سال 1319 عازم قم گردید و در مدرسه «جانی خان» حجره ای گرفت و به تحصیل ادامه داد و با استعدادی که داشت به سرعت پیش رفت. رسائل و مکاسب را در محضر مرحوم آیت الله محقق داماد خواند و سپس در درس برادر بزرگ اینجانب شرکت نمود. مرحوم اخوی، آیت الله سید احمد خسروشاهی نقل می‌کرد که: «آقا میرزا عباس خوئی از شاگردان خوب من بود و در درس کفایه من همیشه حضور می‌یافت و استعداد وافری داشت. آقامیرزا عباس شرح منظومه ملاهادی سبزواری را که حاج آقا روح الله خمینی در مدرسۀ دارالشفا تدریس می‌کرد، پیش ایشان خواند و قسمتی از اسفار را هم نزد ایشان تلمذ نمود و بعد در درس خارج آقایان مراجع وقت شرکت می‌کرد و در درس خارج مرحوم آیت الله خوانساری در کنار من می‌نشست و طلبه بسیار فاضلی بود.»

آیت الله اشراقی و سید هادی خسروشاهی در سمینار بزرگداشت قرن پانزده هجری – تهران

شیخ عباس زریاب خوئی، برای کسب فیض بیشتر، به نجف رفت و از محضر اساتید حوزه علمیه نجف استفاده نمود و به گفته خود، بیشترین بهره را از درس آیت الله سید ابوالقاسم خوئی برده است.

عباس زریاب خوئی، پس از مراجعت به ایران و حضور فعال در محافل علمی درخشید و سپس به آلمان رفت و مدتی در آن دیار به تحصیل فلسفه و علوم دیگر پرداخت و به ایران بازگشت و به تألیف و تدریس مشغول شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، علیرغم بعضی بی مهری ها، همچنان به کار علمی ـ فرهنگی خود ادامه داد و در تهیه مقالات برای: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، دائرة المعارف تشیع، و دانشنامه ایران و اسلام، از چهره های مشهور بود.

سید محمد علی جمال زاده در دیداری در ژنو به اینجانب گفت که روزی یکی از دانشمندان هوادار رژیم شاهی نزد من آمد و در مورد مقام علمی امام خمینی اظهار تردید کرد!، من به او گفتم شما علامه قزوینی را می شناسید؟ گفت: کیست که او را نشناسد! گفتم پس از او، آیا تا به امروز کسی چون عباس زریاب خوئی داشته ایم؟ پاسخ داد که نه!، من هم با شما همعقیده هستم. پس از علامه قزوینی، عباس زریاب بحق جانشین علمی اوست... گفتم: آن وقت آیا می‌دانی که عباس زریاب یکی از شاگردان آیت الله خمینی است؟.. طرف شرمنده شد و سکوت کرد!

********

زریاب نسخه تایپ شده از آخرین سخنرانی خود را درباره «تاریخ نگاری در ایران» که چند روز قبل از وفات آن را در «مؤسسه نشر و پژوهش فرزان» ایراد کرده بود، برای ما فرستاده بود که در بخش فرهنگی شماره 3-4 فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» منتشر گردید و برای بزرگداشت خاطره این مرد علم و ادب، دو مقاله دیگر نیز درباره وی در همان شماره درج شد. یکی از آن مقالات از جناب آقای «علی اصغر محمدخانی» بود که تحت عنوان: «... آن زَرِ ناب» در مجله منتشر گردید که بخشی از آن را برای تکمیل این یادداشت، در اینجا نقل می کنیم:

... زریاب در سال 1316 شمسی برای ادامه تحصیل به قم رفت و در مدرسه جانی خان یا مدرسه ناصری به همراه شیخ صادق فراحی که از همشهریان وی بود حجره ای گرفت. مدرسه ناصری در قسمت پایین شهر قم بود که روبروی مسجد جامع قدیمی زیبای آن شهر قرار داشت. وی احساس خود را درباره نخستین دیدارش از این مسجد چنین بیان می کند. «من در عمر خود نخستین بار بود که مسجدی به این عظمت و قدمت می دیدم. تأثیر عمیقی که این اثر تاریخی عظیم در من گذاشت تاکنون پابرجاست. من نه از سبک معماری اطلاع داشتم و نه از تاریخ هنر، اما در عمق روح خود احساس مبهم آمیخته با احترام و تعظیمی در برابر این بنای باشکوه داشتم و دریغ می خوردم که در این احساس خود کسی را همدرد و همنفس خود نیافتم. احساس مردم در برابر این مسجد همان احساس حاکی از تقدیس و احترام دینی بود که برای همه مساجد داشتند». بعدها زریاب به مدرسه فیضیه منتقل شد.

نخستین استاد زریاب در قم، شیخ صادق فراحی بود که نزد او مقداری از شرح لمعه را خواند. سپس درس های بالاتر را نزد آقا سید محمد محقق داماد، آقا شیخ محمدعلی کرمانی و آقا سید احمد خسروشاهی خواند. در فلسفه شاگرد حضرت امام خمینی بود که آن زمان یگانه مدرس فلسفه در حوزه بودند. زریاب در محضر درس امام قسمت مهمی از شرح منظومه و مباحث نفس و امور عامه اسفار را فراگرفت.

در درس خارج فقه و اصول از محضر استادان بزرگ مرحوم آقا سید صدرالدین صدر و مرحوم آقا سید محمدتقی خوانساری و آقا سید محمد حجت کوه کمری بهره گرفت. زریاب پس از آنکه همه علوم دینی را بخوبی فراگرفت در سال 1322 به زادگاه خود خوی بازگشت و مدتی به تدریس در دبیرستان پرداخت. در سال 1324 به تهران آمد و دو سه سالی به سختی به سرآورد تا اینکه در کتابخانه مجلس شورا استخدام شد.

در همین زمان در دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و درجه لیسانس گرفت. آنگاه به کتابخانه مجلس سنا منتقل شد. در سال 1334 برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و حدود پنج سال را در آلمان به تحصیل و مطالعه در رشته های تاریخ و علوم و معارف اسلامی، فلسفه و فرهنگ تطبیقی گذرانید و از محضر استادان آلمانی علم آموخت. پس از بازگشت به تهران مجدداً مدتی در کتابخانه مجلس سنا به کار مشغول شد تا آنکه «هنینگ» ایران شناس نامی او را برای تدریس زبان فارسی به دانشگاه برکلی (کالیفرنیا) دعوت کرد و وی از سال 1341 تا 1343 در آن دانشگاه به تدریس پرداخت. شگفت نبود که دکتر زریاب مورد نظر مشکل پسند و سخت گیر آن استادان نادره دوران قرار گرفت. «هنینگ» مفتون وسعت علم، حافظه کم نظیر، محضر گرم و خوش و تواضع عالمانۀ زریاب شده بود تا آنجا که پستی دائمی برای او در دانشگاه فراهم آورد اما زریاب که عاشق ایران و فرهنگ آن بود و ریشه های عمیق در این آب و خاک داشت که او را خوب پرورانیده بود، بازگشت به وطن را بر اقامت در آمریکا و استادی دانشگاه پرآوازه برکلی ترجیح داد و سعادت بهره وری از دانش و مصاحبت او نصیب شاگردان و دوستان ایرانیش شد. یکی از بزرگترین افتخارات دانشگاه تهران و رشتۀ تاریخ دانشکده ادبیات دعوت زریاب برای تدریس در این دانشگاه بود.

زریاب استاد تاریخ شد اما تاریخ فقط بخشی از دریای علم او بود. او در رشته های دیگری مانند ادبیات فارسی، ادبیات عرب، فلسفه و زبان شناسی و معارف اسلامی صاحب نظر بود و در اغلب این رشته ها درس می داد و سخنرانی می کرد.

زریاب در دانشگاه به مثابه دائرة المعارفی بود که هر کس در هر مطلبی می توانست به او رجوع کند و آسوده از تحمل هیچ بار منتی، آنچه می خواهد از او طلب کند. کسی به یاد ندارد که هرگز زریاب در دادن اطلاعی خست به خرج داده یا کوتاهی کرده یا منتی بر خواهنده نهاده باشد.

زریاب دائرة المعارفی چند زبانه بود. دکتر باستانی پاریزی در مجلس بزرگداشت مقام علمی دکتر زریاب که در آذرماه 1370 در مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی برگزار شد، نقل می کرد که:

«هیچ فراموش نمی کنم، چند سال پیش که کنگره ای از مستشرقان در تهران تشکیل شده بود یک روز ما را بردند به دیدن سد کرج. در کنار دریاچه من و ایرج افشار و دکتر زریاب و چند تن دیگر ایستاده بودیم. در همین وقت یک پروفسور آلمانی سر رسید که قبلاً استاد زریاب بوده است، شروع کرد با زریاب به آلمانی حرف زدن. دو تا فرانسوی هم رسیدند، زریاب با آنها به زبان فرانسوی به صحبت پرداخت، دو تا ژاپنی هم آمدند. زریاب متکلم وحده بود ـ و البته نه به ژاپنی، بل به انگلیسی توانست حرف خود را به آنها بفهماند. حسینعلی محفوظ استاد عرب سر رسید: اهلاً و سهلاً، عربی فصحای زریاب گره گشای کارش شد. از شما چه پنهان، من، ضمن حسرت، کمی حسد هم بردم که گنگ بودم. در همین وقت چهار پنج تا از دانشمندان شوروی سر رسیدند. من خوشحال شدم و بلند بلند گفتم: دکتر زریاب، دیگر زنگ تو کر شد، زیرا مطمئنم که زبان روسی نمی دانی و اینجا باید از مترجم کمک گرفت. اما خیلی زود آب سرد بر آتش حرارت و جوش من ریخته شد. زیرا: خوش گلدی و صفا گتیردی زریاب، چنان فضلای اهل آذربایجان شوروی را به خود گرفت ـ که سایرین فراموش شدند ـ و شما می دانید که وقتی در محفلی دو تا ترک به هم برسند و ترکی به میان آید، دیگر فرصت برای فارسی زبان داده نمی شود. من آن روز، زریاب را استاد پنج مردۀ دانشگاه خواندم».

دکتر باستانی پاریزی می گفت زریاب این خاصه را دارد که همیشه مطلبی برای گفتن دارد ـ در هر مقوله ای که باشد ـ چه از ادب و فلسفه، چه از تاریخ و چه از جغرافیا، چه شوخی چه جدی. خیلی ساده است که یک بار نصف دیوان قاآنی را برای شما از حفظ بخواند و نصف غزلیات حافظ را شرح بنویسد و ثلث دیوان ترکی فضولی بغدادی را برایتان بازگو کند. و این از معجزات ذهن و قاد زریاب است.

زریاب با اینکه بالاتر از 70 سال سن داشت ولی روحیه ای جوان داشت و هیچ کس باور نمی کرد به این زودی از میان ما برود. تا این اواخر هر پنجشنبه پای بر قله کولک چال و دامنه های توچال می نهاد و صبح زود در کوه بود.

در ماه جاری در یک میزگرد تاریخ و تاریخ نگاری در بنیاد دائرة المعارف اسلامی شرکت کرد و سخنرانی درباره سیر تاریخ نگاری در ایران در دفتر نشر و پژوهش فرزان داشت و هیچ نشانه کسالتی در او دیده نمی شد.

در سال 1370 به کوشش دکتر احمد تفضلی جشن نامه ای با عنوان «یک قطره باران» به پاس خدمات علمی و فرهنگی دکتر زریاب انتشار یافت که برای اطلاع بیشتر از خدمات علمی و فرهنگی ایشان، می توان به این کتاب مراجعه کرد. (1)

... آخرین بار دکتر زریاب را در مؤسسه «بنیاد فرهنگ انقلاب اسلامی ایران» ـ در شهرآراء ـ دیدم که حضرت آقای علی اصغر مروارید آن را اداره می کرد و متون ارزنده ای به زیور طبع می آراست. در آن روز علاوه بر ایشان، آقایان محمدجواد حجتی کرمانی، ابوذر بیدار، محمدتقی دانش پژوه، ایرج افشار، احمد منزوی، محمد طاهری عراقی و دانشمند ترکیه ای: صادق عدنان اِرزی هم حضور داشتند. گفتگوهای گرم و صمیمانه ای برقرار بود... دکتر زریاب که در کنار بنده نشسته بود، نخست از استاد خود ـ اخوی اینجانب ـ به نیکی یاد کرد و سپس از من تشکر نمود.

از دکتر عباس زریاب خوئی آثار مفید بسیاری بجای مانده است و مقالات علمی ـ تحقیقی او در دائرة المعارف های معاصر، همواره مورد استفاده اهل علم و فلسفه و تاریخ بوده و خواهد بود.

عباس زریاب خوئی در تاریخ 14/11/73 در تهران درگذشت. غفرالله لنا وله ولمن ظلمه...

2ـ جعفر اشراقی

جعفر اشراقی در سال 1294 شمسی ـ 17 ربیع الاول 1334 هـ . ق ـ در محله «نوبر» شهر تبریز در یک خانواده به دنیا آمد. پس از طی دوران کودکی، در مکتب خانه «مسجد مدینه» ـ در محله «مقصودیه» به آموختن روخوانی قرآن و سپس خواندن کتاب های درسی معمول در مکتب خانه ها، از جمله: نصاب الصبیان، اخلاق مصور، گلستان و... پرداخت و سپس برای امرار معاش مدتی به «فرش بافی» مشغول شد، ولی همزمان به تحصیل مقدمات و ادبیات عرب، در مدرسه طالبیه ادامه داد.. و در 19 سالگی به «قم» هجرت نمود و با دریافت شهریه ای ماهانه 3 تومان! و اقامت در حجره ای، در مدرسه فیضیه، به آموختن مقدمات فقه و اصول و در مراحل بعدی با حضور در درس آیت الله سید محمدرضا گلپایگانی و آیت الله سید احمد خوانساری و آیت الله آقامیرزا رضی زنوزی و آیت الله سید محمد حجت، حضور یافت... در مراحل بالاتر، اشراقی علاوه بر فقه و اصول، به مدت چهار سال منظومه سبزواری و قسمتی از اسفار ملاصدرا در فلسفه، در نزد آیت الله سید روح الله خمینی فراگرفت.

... آیت الله آقامیرزا جعفر اشراقی خود نقل می کرد که با مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی و آیت الله سید عزالدین حسینی زنجانی، کتاب «علم الاجتماع» را در جامعه شناسی، «مباحثه» می کردند و آقای طالقانی به هنگام ترک قم، حجره خود را در مدرسه فیضیه، با لوازم ابتدائی موجوددر آن، در اختیارش قرار داد... تا اینکه به علت انتقاد از وضع حوزه و تقسیم شهریه، وی را متهم به «سنی گری» نمودند، که کذب محض بود ولی در جوّ حاکم بر آن زمان، این قبیل اتهامات تأثیر ناگواری در زندگی افراد می گذاشت.. و در اثر همین اتهام، چند نفر از اوباش به اطاق او حمله نموده و اثاثیه باقیمانده از آقای طالقانی و کتاب های وی را بیرون ریختند و خود او هم مجبور شد که مدرسه را ترک کند و در اطاقی در یکی از محلات قم، سکونت نماید...

آیت الله اشراقی در واقع به علت مخالفت با خرافات و بدعت ها و قمه زنی، به عنوان شعائر حسینی، متهم به وهابیگری شد در حالیکه او خواستار تحریف زدائی از تعظیم شعائر الهی و عزاداری حسینی بود که متأسفانه روز به روز بر کم و کیف آن افزوده شد و بخشی از «عوام الناس» با همکاری عملی بعضی از روحانیون، آن را توسعه دادند و...

درواقع آیت الله آقامیرزا جعفر اشراقی، به خاطر گرایش های روشنفکرانه آن هم در محیط حوزوی سه ربع قرن پیش، مورد هجمۀ متحجران! قرار گرفت و او نیز مجبور شد حجره خود را در مدرسه ترک گوید... سپس شایع کردند که او «وهابی» شده و «فرزند حاج شیخ عبدالکریم و آقای سید روح الله خمینی» او را از مدرسه بیرون کرده اند!..

همین نکته در یکی از نامه های دکتر عباس زریاب خوئی، از قول مرحوم آیت الله آقامیرزا رضی زنوزی نقل شده در صورتیکه نه اصل اتهام صحت داشت و نه اخراج وی از مدرسه به دستور امام خمینی که استاد او بود... نامه ای که مرحوم آیت الله خمینی پس از سفر آقای اشراقی به تبریز، به ایشان نوشته است بخوبی نشان می دهد که هر دو ادعا کذب محض بوده و حتی امام خمینی خواستار مراجعت وی به قم بوده است.

متن نامه امام خمینی مورخ 2/4/86 هـ . ق چنین است:

خدمت جناب مستطاب عماد الاعلام و حجت الاسلام آقای حاج میرزا جعفر اشراقی دامت افاضاته.

قربانت شوم مراسله شریفه با اوراق مرحمتی موجب حصول مسرت گردید. سلامتی وجود شریف را خواستار است. مخلص بحمدالله سلامت و دعاگویم.

سفر جنابعالی قدری طولانی شد. البته هرچه زودتر تشریف آورده مشغول باشید بهتر است گرچه لابد در آنجا هم خالی از اشتغال نیستید ولی ناچار اینجا اسباب بیشتر فراهم است. حضرت حجت الاسلام آقای میرزا رضی آقا دامت برکاته العالی اظهار لطف فرموده بودند. متشکر. سلام مخلصانه حقیر را تقدیم محضرشان فرمایید.

خاتمه سلامتی وجود عالی را طالبم. ایام سعادت مستدام باد. سید روح الله خمینی

نامه امام خمینی به آیت الله میرزا جعفر اشراقی

... آیت الله اشراقی پس از بازگشت به تبریز، به تدریس و تشکیل جلسات تفسیری و اقامه نماز جماعت در مسجد دارائی و مسجد قره باغ، و تبلیغ حقایق پرداخت.. جلسات تفسیری او در تبریز «سیّار» بود و هر هفته در منطقه و منزلی با حضور جوانان و اهل علم و فضل، برگزار می شد..

در مسائل نهضت اسلامی ایران، آیت الله اشراقی همگام با دیگر علما و مردم آذربایجان، به مبارزه برضد استبداد پرداخت.. و پس از پیروزی انقلاب، همچنان به امور علمی پیشین خود ادامه داد و دنبال کار رسمی نبود و فقط در دور نخست مجلس خبرگان، به عنوان نماینده اول تبریز، در آن مجلس حضور یافت.

در ششم اسفند ماه 1379 آیت الله اشراقی در تهران درگذشت و پیکر او، پس از تشییع باشکوه در تهران و قم، در صحن حضرت معصومه در قم، به خاک سپرده شد.

********

... آیت الله اشراقی در حوزه علمیه قم، همدوره دکتر عباس زریاب خوئی بود... در این دوران و مدتی پس از آن، نامه هایی بین این دو بزرگوار مبادله شده که متأسفانه نامه های آیت الله اشراقی در دسترس نیست.. اما نامه های متعددی که دکتر عباس زریاب خوئی به آیت الله اشراقی نوشته است، اخیراً توسط آقای حسین افروغ فرزند برومند ایشان، در اختیار اینجانب قرار گرفت که پس از بازخوانی، اینک در اختیار عموم قرار می گیرد:

27/2/1327

حضرت علامه مفضال حجت الاسلام جناب آقای میرزا جعفر تبریزی مدظله ملاحظه فرمایند.

نامۀ شما که مشعر به تسلیت فوت متعلقه اینجانب بود رسید. از این تذکر بعد از نسیان و تقرب بعدالهجره و نزول بعدالصعود، خیلی ممنون و متشکر شدم زیرا خیال می کردم که دیگر شما به کلی به غیر از آنچه مربوط به دین و دینیات است، نمی پردازید و قصد دارید بقیه عمر را به ریاضات و عبادات و اشتغال به علوم حقیقی و اخروی بگذرانید ولی حالا می بینم که باز ممکن است حادثه ای شما را از آن جهان به این جهان فرود آورد و بتوانید از عرف ملأ اعلا با ساکنان عوالم سفلی سخن بگویید و مصداق «و نادی اصحاب الجنه اصحاب النار» را در این عالم فانی محقق سازید.

امیدوارم که غور بی پایان شما در جهان حقایق و کثرت اشتغال به امور جاودانی و پایدار، شما را مانع از این نشود که گاهی با گم شدگان عالم ظل و سراب، ارتباط حاصل کنید و «خضروار» دلیل حیاری گردید و خلاصه به قول حافظ، «امیدواریم که غرور حسن گل آنقدر زیاد نشود که از پرستش عندلیب شیدا مانع شود» باری اینهمه خود طیبت است و اندکی با سر جد آئیم.

چند ماهی بود که خیال می کردم ابواب سعادت و راحتی کم کم دارد به روی من مفتوح می شود و کمی نمانده بود که خود را از اغلب جهات سعید بدانم که ناگهان این واقعه هائله اتفاق افتاد و آن بیچاره بر اثر گاز ذغال مسموم شد و رخت از این جهان بر بست در حالی که جز ابر بهاری کسی بر سر مزار او نمی گریست. بلی با تمام اعتقاد راسخ به دترمنیسم مطلق و جبر علمی و پس از مطالعه صدها کتاب در فلسفه و پس از سال ها انکار عالم ذر و ألست و قضا و قدر و لوح محو و اثبات و لوح محفوظ و قلم و دوات و غیره، باز بی اختیار زبان حال مترنم این مقال می شود که:

فرشته ایست بر این بام لاجورد اندود   /   که پیش آرزوی عاشقان کشد دیوار

و باز اعتقاد به نحس و سعد و تأثیرات مشتری و زحل و روحانیت افلاک و طالع وزایرجه و طلسم گریبانگیر انسان می شود و یا شاید هر مملکتی به سابقۀ آب و هوا و محیط و گذشته وسیع حقایق عدیده ای نسبت به خود دارد و آنچه علم و جهان بینی در کشوری برای افراد آن عقایدی می آموزد، غیر از آن چیزیست که در کشور طرف مبائن الوضع دیگری تعلیم می دهد و یا صدها و هزارها حرف دیگر که ممکن است از طرف شخص مصیبت زده و بدبختی مثل من گفته شود ولی دیگران را مجال شنیدن آن نیست.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عباس زریاب خویی

 

 

متن نامه اصلی دکتر زریاب خوئی به آیت الله اشراقی

قم / مدرسه فیضیه

محضر انور حضرت حجت الاسلام و عماد العلماء الاعلام و قدوه الحکماء العظام جناب آقای آقامیرزا جعفر اشراقی تبریزی مدظله العالی

تهران ـ کتابخانه مجلس شورای ملی ـ عباس زریاب

اشراقی عزیزم!

نامه ای که مشعر به تعزیت و تسلیت بود از جانب آن یار گرامی رسید گویا جان رفته ای بود که به قالب مشتاق باز آمد. سیل هموم و حوادث چنان بر من هجوم آور شده که از دوست عزیزتر از جانم نیز غافل مانده ام. از یک سوی مرگ پدر، از سوی دیگر کارهای خانوادگی و بار وصایت و قیمومیت صغار بیش از پیش اوقات مرا به خود مشغول داشته است.

قریب یک ماه و بلکه بیشتر برای وصول بعضی از مطالبات پدرم به تبریز رفته بودم. حتی نامه شما را برادرم از خوی به تبریز فرستاد. در تبریز با عده ای از روشنفکران که خیلی معدود هستند و بعضی از آنها اظهار ارادت به شما می کردند، مأنوس شدم جلساتی برای ردّ بر کسروی منعقد می شد و من هم در آن جلسات حاضر می شدم. البته می دانید که از اینگونه جلسات نتیجه ای بر نمی خیزد.

از اشخاصی که حال و قضایای شما را از من می پرسیدند، یکی آقای موحد است که لابد می‌شناسید و دیگر آقایان؛ یاسائی، وکیل عدلیه، آقا سید جواد ولوی، برادر سید نصرالله تبریزی، که مرد بسیار نیک و پاک طینتی بود، آقا میرزا علی اصغر بلاغی، رفیق خودتان و آقای کهنمونی (گویا در تهران با او ملاقات کرده بودید) و آقای حاجی حسین آقا سروش که مرد پاک سیرتی بودند. دیگر از اشخاصی که در آن جلسات بودند آقای محسن گنجه ای و آقای مدرس پسر آقا شیخ محمد علی خیابانی و آقای فرقانی، حاج میرزا یحیی و آقای فیاض و آقامیرزا صادق خسروشاهی و آقای العلم و آقای سلماسی زاده و دیگران بودند ریاست جلسات را آقای سید کاظم (2) ـ برادر آقا سید صادق ـ به عهده داشتند اگرچه بیش از یک جلسه حاضر نشدند.

این ها را برای اطلاع جنابعالی نوشتم. اکنون این نامه را به شما از خوی می نویسم و مشغول تهیه و تدارک سفر هستم که به جانب طهران رهسپار شوم این تهیه و تدارک سفر البته با آن همه علایق و مشغولیات زیادی که دارم قریب به یک ماه طول خواهد کشید و انشاءالله قصد دارم در طهران به کسب و داد و ستد مشغول شوم.

روزی در تبریز با آقا میرزا رضی (3) ملاقات کردم اول مرا نشناخت و گفت: «شما آقای ادیبی هستید؟» گفتم نه، خود را معرفی کردم. بعد از حال شما جویا شد و گفت نامه ای به من نوشته و در آن نامه مفصلا شرح قضایای خود را نوشته است (الی الله المشتکی من قوم یعیشون جهالاً و یموتون ضلالاً) بعد گفت: «نامه های دیگری به من آمد که مبادا با او مکاتبه کنی زیرا او وهابی شده و حاج آقا روح الله و پسر مرحوم حاجی شیخ او را از مدرسه اخراج کرده اند من هم از ترس تاکنون جوابی ننوشته ام»

گفتم: نخیر ایشان وهابی نشده اند و پسر (4) مرحوم حاج شیخ ایشان را اخراج نکرده است بلکه به جرم بیانیه ای که نوشته بودند جمعی از اوباش به تحریک جمعی دیگر از اوباش بر علیه او قیام کرده اند. بعد گفت اگر کاغذی برای ایشان فرستادید «علت جواب ننوشتن را ذکر کنید» نامه را با ذکر دو قطعه از ابوالعلا معری خاتمه می دهم:

یرتجی الناس ان یقوم امام   /   ناطق فی الکتیبه الخرساء

کذب الظن لا امام سوی العقل   /   مثیراً فی صبحه والمساء

فاذا ما أطعته جلب   /   الرحمة عند المسیر والارساء

انما هذه المذاهب اسباب   /   لجلب الدنیا الی الروساء

فانفرد ما استعطعت فا القائل   /   الصادق یضحی نقلا علی الجلسأ

***

اذا کان علم الناس لیس بنافع   /   ولا دافع فالخسر للعلماء

قضی الله فینا؛ لذی هو کائن   /   فتمّ وضاعت حکمه الحکماء

افیقوا فیقوا یا غواة فانما   /   دیاناتکم مکر من القدماء

اراد وابها جمع الحطام فادرکوا   /   وباء او ماتت سنّة اللوماء

یقولون ان الدهر قدحان موته   /   ولم یبق فی الأیام غیر ذماء

وقد کذبوا ما یو فوق انقضائه   /   فلا تسمعوا من کاذب الزعماء

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عباس خوئی

منابع:

1. مقالۀ: آن زر ناب، مجله تاریخ و فرهنگ معاصر، چاپ قم، شماره 3 و 4 صفحه 217-219.

2. مرحوم آیت الله حاج سید محمد کاظم شریعتمداری.

3. مرحوم آیت الله حاج میرزا رضی زنودی

4. مرحوم آیت الله آقا شیخ مرتضی حائری.

يادي از زرياب خوئي!؛ نامه هاي زرياب به آيت الله اشراقي - بخش پاياني

حضر انور حضرت حجت الاسلام و عماد العلماء الاعلام و قدوه الحکما العظام جناب آقای آقا میرزا جعفر اشراقی تبریزی مدظله العالی

30/1/1328

دوست دانشمند گرامی!

از پذیرایی هایی که در ایام عید و هنگام اقامت در قم از اینجانب فرمودید، نهایت امتنان و تشکر را دارم و غرض از تصدیع آن بود که پریروز در ضمن بررسی کتب و رسایل در منزل که پراکنده تر از بنات النعش و متفرق تر از ایادی سبا و درهم و برهم تر از اوضاع اجتماعی ما می باشد، به مجلد اخیر مجله روزگار نو برخوردم و خواستم فوراً برای تتمیم دورهء مجله شما بفرستم و گمان می کنم غیر از این شماره، شماره های دیگری هم ناقص داشته باشید و آن شماره ها را در ضمن توده عظیم اوراق و کاغذهای من موجود باشد که برای بررسی و پیدا کردن آن، صبر ایوب و عمر نوح و قدرت سلیمان نبی علی نبینا و علیهم السلام، لازم است.

خلاصه آن مجله اخیر را فرستادم متمنی هستم رسید آن را اعلام فرمایید. محضر دوست معظم دانشمندمان که الحق اعزب من الماء الزلال و احلی من الرحیق السلسال است عرض ارادت و تحیت اینجانب را برسانید و نیز خدمت مخدوم معظم و دانشمند محترم جناب آقای آقامیرزا علی مدظله العالی عرض سلام و اخلاص و بندگی دارم.

والسلام علیکم و رحمه الله

عباس زریاب خویی

گویا در حین اقامت در جنب مقدس اعلی، اوامری به بنده ارجاع فرموده بودید ولی باور کنید که کوچکترین اثری از آن در لوح خاطر نمانده است خواهش می کنم اگر فرمایشی داشته باشید دوباره اعلام فرمایید.

25 محرم 1363

اشراقی عزیزم!

این نامه را که می نویسم از دیار گمنامی و وحشت و از محیط اندوه و حسرت می نویسم البته بر حال من رحم خواهی آورد. دچار محیط سرتاسر جهالت و حمق و بی خبری گشته ام. باور کنید که یک نفر مونس هم ندارم. نزدیک است از حالت طبیعی خارج گردم. ای خوشا ایامی که در خدمتتان بودیم و قدرش را نمی دانستیم والله قم نسبت به اینجا بهشت است. موقعی که در طهران بودیم در محضر فقید سعید مرحوم شریعت سنگلجی از انواع کتب استفاده می کردم رفقای خوبی داشتم همه چیز برای من مهیا بود، ولی جریان طبیعی حوادث کاملاً به زیان و خسران من تمام شد، پدر من از مرگ یگانه فرزند دلبند خود جنون به سرش زده و با فروختن یک قطعه زمین عازم سفر حج گشته بود، ولی بر اثر کمی پول و مرض و نابینایی مجبور به مراجعت شد. من نتوانستم وی را در تهران تنها بگذارم برداشتم آوردم به این شهر وحشت زا، اکنون در اینجا محبوس و زندانی جریان حوادث هستم.

یاد آرید ای کسان زین مرغ زار   /   یک صبوحی در میان مرغزار

این روا باشد که من در بند سخت   /   که شما در سبزه زاری بر درخت

مرگ فقید سعید مرحوم شریعت بزرگترین ضربتی بود که بر من وارد آمد چه استفاده ها که از رفاقت با آن رادمرد بردم و چه کتاب ها که خواندم و چه چیزها که فهمیدم و دانستم. چون مدت ها بود که از جانب شما بی خبر بودم به عرض این دو سه کلمه مبادرت جستم امیدوارم این نامه به دست شما برسد و به زودی از حالات خود مرا مطلع سازید. من هم قصد دارم هرچه زودتر با خانواده به جانب تهران عزیمت کنم. اگر موافق تقدیر من بود تقدیر ـ

آن کتاب کذایی سبعه معلقه را بدهید به آقای حاج میرزا یحیی تا بلکه گریبانم از دست این سید دیوانه خلاص شود.

ایام مستدام

عباس خویی

آدرس اخوی: خوی / دواخانه حیات / توسط حاج قاسم به عباس خویی برسد.

***

به حضرت علامه جلیل و فاضل نبیل آقا میرزا جعفر اشراقی دامت تأییداته

نامه نامی شما با سرور بیشمار و خرسندی بسیار واصل و زیارت شد و موجب تشفی قلب علیل و بهبودی تن علیل گردیده، بیش از پیش مایه تشکر و امتنان شد فرمایشات عشره که به منزله عشره مبشره بود، قرائت گردیده و انجام آنها را چون آیات سبعه و الواح عشره و حمل ثمانیه اطاعت کرده و فرض شمردیم تا تو توقع کنی که جان گرامی در قدم ننهاده بر کف دستم و چون که مصلحت و اقتضای زمان که ماده آن را از طرف شارع نسخ نشده بود پاسخ 8 ماده دیگر را چنین می نگارد.

1. نکاکت حاکم علی الاطلاق است با اینکه ماه جاری پنج تومان از طرف ابوی و پانزده هزار از جانب صدر و پانزده هزار از جانب محمد تقی رسیده ولی پشیزی و دیناری و شاهی و فرانکی و یوفی در سرتاسر کشور پهناور جیب های حقیر وجود ندارد مگر چوب های شکسته و قوطی های کبریت و کاغذ پاره و غیره. اکنون همه شب منتظرم تا که برآید نوری که به همه خانه چراغی دهد از غیب.

2. یادی از مرحو فقید آقا سید محمد کماری البسه الله ظل النور فی دارالسرور فرموده بودید اینجا نیز ترحیم شایانی از ایشان بعمل آمد فلما راوها اقشت و تجلّت.

3. اوضاع اجتماعیه حوزه علمیه به همان نحوی که حضرت نوح گذاشته، باقی است اختلاف کثیری بین جنود الشیاطین و همازّان و مشّائان موجود است.

جان گرگان و سگان از هم جداست   /   متحد جان های شیران خداست

هر روز نفحه ای تازه و هر شب ترانه ای بی اندازه از این مگسان دور شیرینی در ساحت مدرسه مقدسه طنین انداز و لعن به حجت و فحش به صدر و دشنام به محمدتقی جای مباحث علمی و استصحاب و مناقشه در اصل برائت را گرفته است:

خانه از پای بست ویران است     /   خواجه در بند نقش ایران است.

4. سلام های حضرتعالی را به خدمت تمام رفقای نامبرده رسانیده و علیک السلام شنیدم.

5. حقیر نیز بواسطۀ عدم تجانس ... از ادراک فیض حضور آقا میرزا علی استعفا داده اکنون در خدمت آقا علی صافی گلپایگانی مشغول امرار حیات می باشم. الخ.

6. مباحثات خود را در قسمت منظومه خدمت حضرت آقای حاج آقا روح الله ادامه داده و رسائل را نیز خدمت آقا سید محمد داماد مشغول تحصیلم.

روز در فکر طالب مجهول   /   شب به تکرار فاعل و مفعول

یک قصه نیست غم عشق والعجب   /   کز هر زبان می شنوم نامکرر است

7. مناسبات و ارتباطات تازه با اشخاص خارجی از قبیل محصلین مدارس و بعضی از جوانان با ذوق پیدا شده و گاهی جلیس زهره و هنگامی همنشین آفتاب و وقتی همسر ماه می شویم.

زاهد از کوچۀ رندان به سلامت بگذر   /   تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

زانکه جوید حرمش گوبه سر کوی دل آی   /   نیست حاجت که کنی قطع بیابانی چند

ماده هشتم از یادم رفته و ماده نهم فراموشم شده و از ماده دهم ذهول پیدا کرده ام.

حضرت آقای اشراقی ـ از موارد تجری و طغیان قلم فوق العاده معذرت خواسته و پوزش می جویم که اینها به قول خاقانی حرارت و أبخرۀ قلبی است که متصاعد بر زبان شده و از آنجا به هفت طبقۀ چشم رسیده و لعبت دیده را پردۀ عنابی بسته و از آنجا به جداول اعصاب گذشته و از راه دست به جوی انامل رفته و از سر مه قطره قطره چکیده است.

خاتمه نامه را با یک قسمت از شعار جامی که در معنی حدیث شریف کنت کنزاً فاحبیت ان اعرف... گفته موشح کنم:

در این خلوت که هستی بی نشان بود   /   به گنج نیستی عالم نهان بود

وجودی بود از نقش دوئی دور   /   نگفت و گوئی مائی و توئی دور

وجودی مطلق از قید مظاهر   /   بنور خویشتن بر خویش ظاهر

دلا با شاهدی در حجلۀ غیب   /   مبرّا دامنش از تهمت و عیب

نه به آئینه رویش در میانه   /   نه زلفش را کشیده دست شانه

صبا از طره اش نگسسته تاری   /   ندیده چشمش از سرمه غباری

نگشته با گلشن همسایه سنبل   /   ندیده سبزه اش پیرایۀ گل

نوای دلبری با خویش می ساخت   /   قمار عاشقی با خویش می بافت

ولی زانجا که حکم خوبروئی است   /   زپرده خوبرو در تندخوئی است

پریرو تاب مستوری ندارد   /   درار بندی سر از روزن برآرد

نظر کن لاله را در کوهساران   /   که چون خرم شود فصل بهاران

کند شق شقۀ گلریز خارا   /     جمال خود کند زان آشکارا

ترا چون معنئی در خاطر افتد   /   که در سلک معانی نما درافتد

نیاری از خیال او گذشتن   /     دهی بیرون بگفتن یا نوشتن

چو برجاهت حسن اینش تقاضا است   /   نخست این جنبش از روز ازل خمار است

برون زد خمیه ز اقلیم تقدس   /     تجلی کرد در آفاق و انفس

بهر آئینۀ نمود رویی     /   بهرسو خواست از وی گفت و گوئی

این اشعار را در شرح مثنوی مولوی تألیف خاتمة الحکما و افتخار القدما حاج ملّا هادی سبزواری دیده استنساخ کردم و تقدیم خدمت داشتم، اگرچه مأمون نبودم که به نظر شریف رسیده است یا نه؟ در هر صورت: اعد ذکر نعمان...

عباس بن علی بن حسن الخویی (1)

 

 

23/12/1328

دوست دانشمند و محترم من!

نامه شما را زیارت کردم و از یادآوری و لطفتان بسیار خرسند و ممنون گشتم. خبر مراجعتتان را از عتبات عالیات شنیده بودم مسلماً خوش گذشته است و از گرفتاری هایی که بعضی از زائرین در راه کرمانشاه از جهت برف و غیره به آن دچار شده بودند به دور بوده اید. وله الحمد والمنه.

اما احوال من به قراری است که عرض می شود گرچه زیاد تفصیل ندارد یا اصلا تفصیل ندارد از این جهت جملۀ بالا را بیخود نوشتم و معذرت می خواهم طبع و تصحیح ترجمه فارسی «تفسیر طبری» را که قدیمی ترین نسخه آن در دربار سلطنتی بود، از طرف دربار به عهده من گذاشته اند و قراردادی هم بسته ایم اینک لیل و نهار مشغول آن هستم و همچنین ترجمه قسمتی از دائرة المعارف اسلامی از طرف وزارت فرهنگ به عهدۀ من محول شده است و آن هم طبق قرارداد و تشریفات مخصوص به خود. این است که مجال سر خاریدن ندارم برای مسافرت شیراز و اصفهان را در نظر گرفته ام امیدوارم که عند احدی الحالتین ایاب یا ذهاب به حضورتان برسم و تجدید عهد کنم.

والسلام علیکم و رحمه الله

عباس خویی

19 صیام

به خدمت حضرت علامه مفضال منطیق نحریر ادیب متبحر ادام الله ایام افاضاته مدی السنین و الشهور

گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت   /     هزار جان گرامی فدای هر قدمت

به یک نگاه تو رستم ز ننگ هستی خویش   /   خوش آن که سوی من افتد نگاه دم به دمت

جعلت فداکا لقد سرّنی انّی خطرت ببالکا

نامۀ نامی آن یار گرامی با یک کاروان شوق و شادی در شانزدهم رمضان (ساق الله الیک سعاده اهلاله و عرّفک برکة کماله و لقاک الله فیه ما ترجوه و رقاک الی ما تحبّ فیما تتلوه و جعل الله ما یطول من هذالصوم مقرونابأ فضل القبول مؤذنا بدرک البغیه و نحج المامول ولا اخلاک من برّ مرفوع و دعاء مسموع) زیارت شد دل نژد را راحتی بخشید و تن مستمند را روانی تازه داد، دیدگان مجروح را شفا داد و جان بستری را دوا، با کاروان مصری چندین شکر نباشد.

آن کرد نامه تو بدین ذره حقیر که پیراهن یوسف به دیدگان یعقوب و نامۀ لیلی به قیس عامری و پیام عذراء را بوامق شیدا و دیدار شیرین به فرهاد مسکین و آفتاب جهانتاب به دشت و صحرا و غیث و ابل به ارض جدبا و مزن ساکب بسند شهبا و بشقاب پلو ببطن سغباء و... به صد دفتر نشاید گفت شرح درد مشتاقی، به ویژه خبر سلامتی مزاج و خوشی حال که ابتهاج «مالا یسعه المقال» بخشید و زبان حال فی الحال مترنم شد که: «بشری اذا السلامه حلت بذی الندم»

جندا بخت مساعد و اختر موافق که مهبطت مهبط اختران است و جمع ستارگان و فلک اقمار حسن و جمال و آسمان به دور زیبایی و کمال و بوستان از اهیر دلربایی و گلستان لعبتان تاتاری و زهرۀ زهرا از جمال دلارایشان در حجاب حسرت متواری و برجیس و کیوان از بیم فصاحت فراری که چراغ پیش آفتاب پرتوی نیارد و منارۀ بلند بر دامنۀ کوه الوند پست نماید.

شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت   /   چیزیت نیست ورنه خریدار هر ششی!

حالات این غریب مهجور دستخوش بازیچۀ دوران و فرسودۀ ایام را خود تان غیب گویی فرموده بودید سبحان الله رمّالی و طلسمات و زجرطیر و تفال و علم الفراسه همه اش تحصیل فرموده اید و از مجنّه ام الصبیان و دیوکدۀ سلیمان به اخذ لیسانس نائل آمده و از جابربن حیان و میرزا ملکم خان اجازه اجتهاد گرفته و از سطیح وزرقاء کاهنه ورقه دخالت در امور حسبیه صادر نموده قصه هارون و ابی نواس به خاطرم آمد که گفت «کانّک معنا»!

از اخبار شهر جز اینکه دو تن از غلامان ماه رخسار کبک رفتار شیرین گفتار تنگ دهان نازک میان در ظرف این بیست روز به این شهر نزول اجلال فرموده اند و نمکی تازه بر جراحات دلریشان پاشیده خبری نیست.

و اتفاقاً یوم ورود مشارالیهما (سلام الله علیهما) مصادف شده با کشف دو قمر دیگر بسیّاره مشتری در زیج مؤنت ویلسن (توسط نیشلزن) نعم الاتفاق.

در خاتمه حاج شیخ محسن و آقا سید فتاح و شیخ عبدالصمد و همه کوران در صحن، سلام مخصوص داشتند.

عباس بن علی بن حسن الخویی (2)

قم ـ کوچۀ اعتضاد الدوله

کوچه انواری / منزل مصباح منجم

حجت الاسلام آقای اقا میرزا جعفر اشراقی

اشراقی عزیزم!

می دانم که در فکر من هستید: از دوری من متأثر و غمگین می باشید در قم تنها مانده اید و شاید از من دلگیر شده اید که چرا فوراً حالات خودم را اطلاع نداده ام تنبل و متسامحم خوانده اید یا خدا نکرده بی وفا و حق ناشناسم گمان کرده اید انّ بعض الظنّ اثم. نه عزیزم من همواره به فکر شما بوده ام گاه و بی گاه خواب و بیداری و از دوری و محروم بودن از دیدن شما ملول و دلتنگم در مجلس یاران و دوستان چاشنی کلام هستید اما تسامح و تعلل را با کمال تأسف از عیوب بزرگ خود دانسته و به قصور خود معترفم.

موقع ورودم: حضرت آقای شریعت منتهای لطف و مهربانی را در حقم مراعات داشتند و از هیچگونه مساعدت بذل توجه دریغ نفرمودند و پس از دوازده روز اقامت در منزلشان به مسجد نقل مکان کردیم اطاق مسجد از جهت راحتی و نظافت و روشنایی در خور تقدیر است ولی چون یک نفر اینجاست که هیچگونه تناسبی میان من و او نیست متاذی هستم. با آقای قرشی نیز ملاقات کردیم و ذکر خیر شما تمام مذاکرات را مستوعب ساخت. با آقای مشکور و آقای موسوی نیز نظایر این برخورد اتفاق افتاد. من چشم به راه و منتظر شما هستم تا حضوراً و شهوداً از حالات من مطلع باشید، چون هنوز کشتی در ساحل لنگر نینداخته است دستخوش امواج است تا بعد چه شود.

اگر قصد دارید لطفاً کاسه و بشقاب و قابلمه و پالتو را با خود همراه بیارید اگر ندارید شرح حال خود و اوضاع آنجا را به من بنویسید اگر کاغذی برایم فرستاده اند خدای نخواسته پولی آمده است، بگیرید بفرستید.. آقای شریعت تقاضا داشتند کتاب ملا نصرالدین را در موقع مسافرت با خود بیاورید و نیز می گفتند اگر آنجا کتاب شیخ اسدالله تستری در اجماع (که اسمش فعلاً به خاطرم نیست) پیدا شود برایشان بخرید.

این نامه در منزل حضرت آقای عزالدین (3) با قلم و حبر و قرطاس ایشان سمت تحریر یافت.

وکان ذالک فی ثمان مضینی من شهر الرجب 1362

مخلص و دوست وفادار شما

عباس خوئی

اشراقی عزیزم!

مرا از این که دیر به خدمتتان عرض ارادت می کنم معذور دارید. با همه علاقه و محبت قلبی که نسبت به حضرتعالی دارم، حس تسامح و تعلل خود را اعتراف می کنم. حال من الحمدالله خوب است بیشتر اوقات ذکر خیر شما با آقای شریعت و آقای غیاثی و آقای بدیع الزمان مطرح می شود همگان به فضائل و اخلاق شما معترف و علاقمند هستند. چندی است که به ترجمه و تحشیه کتاب فرق الشیعه نوبختی، بنا به امر آقای شریعت مشغول گشته ام و ایشان در نظر دارند که بلافاصله پس از اتمام به چاپ برسانند اگر انشاءالله موفق گشتیم.

آقای شیخ صادق اردبیلی فرمودند که شما به ایشان اظهار فرموده اید مبلغی پول توسط یک نفر فرستاده اید، ولی متأسفانه تاکنون به ملاقات چنین شخصی نائل نیامده ام البته بر حضرتعالی است که تعقیب فرمایید و نتیجه را اطلاع دهید. در کتابخانه دانش کتابیست به اسم «الاشباه والنظائر» تألیف جلال الدین سیوطی علامه شهیر در قواعد فقه بسیار کتاب ممتع و مفیدی است یک نسخه از آن را آقای شریعت خریدند دو نسخه دیگر هنوز هست اگر رایتان تعلق گرفت برای شما می خرم و قیمتش 9 تومان است البته هر چه زودتر از حالات خود مرا مطلع سازید که سخت نگرانم.

مخلص شما / عباس خویی

***

این بود کل نامه های زنده یاد دکتر عباس زریاب خوئی، به مرحوم آیت الله شیخ جعفر اشراقی که «بازخوانی» آن ها برای تایپ!، کلی وقت و همت! می خواست که بحمدالله حاصل شد.. و ای کاش نامه های مرحوم اشراقی به عباس زریاب هم در بین اوراق ایشان پیدا شود و به دست چاپ سپرده شود.

قم: 5/3/90

سید هادی خسروشاهی

منابع:

1. این نامه طبق تاریخ روی پاکت، در سال 1317 ش تحریر شده و از قم به تبریز ارسال شده است.

2. تاریخ مندرج در مهر ابطال تمبر روی پاکت 26/8/1317 از تهران به قم را نشان می دهد.

3. مراد حضرت آیت الله سید عزالدین حسینی زنجانی ـ از مراجع معاصر است.

آدرس سایت:  http://khosroshahi.org/main/index.php?Page=definition&UID=3990446

نویسنده: استاد سید هادی خسروشاهی

بالا