پاييزان- علیرضا ذیحق

پاييزان

علیرضا ذیحق

آينه را مات ديد و زد زمين. دوست داشت بشكند. نشكست. دوباره برداشت. چراغ‌ها را روشن كرد. تار به تار موهاي سفيدش را شمرد. رفت سراغ تلفن. وقت گرفت كه كاكل‌هايش را رنگ كند. رنگ طلا، برگي از تقويم كند. دو سه قلم خريد داشت. چارقدش را سر كرد. دستش رفت روي ميز آرايش. لبانش را غنچه ساخت. از چالِ چانه‌اش خسته بود. به دماغش نمي‌آمد. جراح نيز چنين نظري داشت. اگر با مرگ شوهر و مراسم ختم‌اش درگير نمي‌شد، حتماً كه تا حالا شرُِ چالك را كنده بود. پا تند كرد. روبان سياه را از چهر‌ه‌ي شوهرش كنار زد. ديد كه باز دلگي كرده. از ني‌ني چشمانش فهميد كه تاتي‌تاتي تكان مي‌خوردند. چند‌ش‌اش شد و به قهقهه، روبان را مثل چشم‌بندي دور قاب گره زد. حوصلۀ‌ هرز رفتن‌هايش را ديگر نداشت. شروع كرد به گِردَش رقصيدن كه دستاني تنومند، او را به تختش بست و پرستاري كه بدخواب شده بود رگي را با سوزن نشتر زد. 

بالا