بازی دوران

من آن مرغ شب آویز(1) غریب و خسته را مانم
میان نور و ظلمت، روز و شب از هم نمی دانم
دل گم کرده می جویم، نشان از بی نشانی ها
در این دشت جنون، وامانده ای سر در گریبانم
نه مجنونم که روی از آدم و عالم بگردانم
نه آن فرزانه دربندی، که خلق از خود نرنجانم
گهی از یک نگاهی، می رود تاب و توان از کف
گهی چشم خماری، می زند آتش به بنیانم
به هر جا، لانه ام شد طعمۀ طوفان و صید افکن
من از بخت بد خود، این چنین زار و پریشانم
چه محنت ها به جان دارم از این صحرای آذرگون
ملامت ها کشم از نیش هر خار مغیلانم
به دام و دانه دل بستم، مگر خو با قفس گیرم
کنون زین عشق نافرجام خود، ناشاد و پژمانم
شمردم یک به یک ایام خود با نامرادی ها
سرآمد بازی دوران و من در خط پایانم!


(1)شب آویز نام مرغی است که خود را تمام شب از یک پای آویزد و تا صبح فریاد حق حق کند. تا از گلوی او قطره خونی نچکد، خاموش نشود.

امیر هوشنگ رحیمی

بالا