شعر «راز و نیاز» امیر هوشنگ رحیمی « تضمینی از غزل عبید زاکانی»

 

با دلی خسته و رنجور، به صد سوز و گداز باز دارم همه شب سوی خدا دست نیاز
رفته از یاد مرا صبح و مساء وقت نماز « قصۀ درد دل و غصۀ شب های دراز
صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز»
حالیا ای دل دیوانه چو پروانه بسوز یا بشو شمع شبستان و لب از شِکوه بدوز
می دهی راز درونم به همۀ خلق، بُروز « همرهی نیست که با او به کنار آرم روز،
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز»
مرغ شب! مونس و غمخوار منی در شبِ تار تو مرا بهر خدا، بی کس و تنها مگذار!
ناله کمتر کن و با ندبه دلم رنجه مدار « در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز»
ای فلک تا کی از دست تو نالم به مدام گردش چرخ تو یک لحظه نبوده است به کام؟
قهر تو بسته پر و بال مرا بی فرجام «خود چه شامی است کدورت که ندارد انجام
یا چه صبحی است سعادت که ندارد آغاز»
طاقتی این دل شوریدۀ ما را تو بده ! بهری از مهر، بر آن آفت د لها تو بده
جز توأم نیست امیدی به مدارا تو بده « بی نیازی ندهد دهر، خدایا تو بده!
سازگاری نکند خلق، خدایا تو بساز»
هم چو من گشت، اگر با دل صدپاره عبید شد در این بادیه سرگشته و آواره عبید
رحمت واسعه خواهم به تو همواره عبید ! «از سر لطف، دل خستۀ بیچاره عبید،
بنواز ای کرم عام تو، بیچاره نواز! »

بالا